پارت یک :
"به نام خدا"
آسمان غرش میکرد و ابر بیقرار پیش چشم دریا میگریست. موج دیوانهوار به صخرههای تیره کنار ساحل میخورد و صدای فریادش به آسمان هفتم میرسید. دریا با چشمانی لبالب اشک، با نینی لرزانی که به دشواری نهال را مینگریست، ترسان و سراسیمه لب زد:
- نهال بدو، الان آریا بهمون میرسه!
نهال پاهای سنگینش را تکانی داد؛ هقهق بریدهای کرد و با استیصال فریاد کشید:
- نمیتونم بدوم!
پاهایش مانند دو تکه سنگِ سخت به زمین دوخته شدهبود. نمیتوانست حرکتی کند و این ضربان قلبش را بالا و بالاتر میبرد. مسترس اشکهایش را پاک کرد؛ دستان سرد و بیرنگ دریا را گرفت و با تمنا مویید:
- تو برو! منتظر من نمون! جونت رو بردار و فرار کن! برو دیگه...
صدای فریاد آمیخته با زاریاش را بالاتر برد:
- چرا نمیری؟
نگاه وحشتزدهی دریا یکباره آرام گرفت و چشمان آبیاش مثل چشمهای زلال شد. چنان که گویی ثانیهها از تلاطم ایستادند و غرش آسمان بلافاصله پایان یافت. دریا در آن سکون و آرامش، انگشتان نهال را از دستانِ لرزانش رها کرد و با خونسردی عجیبی لب زد:
- نهال؟ نترس! موجهای دریا از جنس خودمه... تموم جوش و خروش یه سونامی توی همین قلب لامصب من جمع شده. دریا به من آسیبی نمیزنه! باشه؟
فریاد دختر از آرامش او دم گرفت. سرش را به پشت سر برگرداند و همان طور که با چشم دنبال آریا میگشت غرید:
- چی میگی دریا؟ من بهت نیاز دارم! از وقتی رفتی یک لحظه آروم و قرار نداشتم... من دارم توی یه کابوس زندگی میکنم... اینها رو میدونی و بیتفاوت ایستادی؟ بهت میگم فرار کن! نذار دستش بهت برسه!
با دیدن دریا که بیحرکت به او زل زده و هیچ تلاشی نمیکرد نعرهای کشید و با کف دو دست به شانههای نحیف دختر کوبید. همزمان ضجهکنان داد زد:
- بهت میگم فرار کن! برو! دریا...
***
دستان بی رحم آفتاب تابستان، گلوی کم جان درختان را میفشرد و حرارتی بی وصف بر زمین میگستراند. چمنهای سبز از شدت گرما، بیرنگ و رو و نزار شده بودند و گلبرگِ گل بوتهها از خشکی له له میزد.
تیدا، لبهی چاه سیمانی نشسته بود و انگشتان کوچکش را یکی یکی درون سطل پر از آب خنک چشمه فرو میبرد. دختر هشت ساله، تشر مادرش را شنید که گفت:
- چند بار گفتم لب چاه نشین! اگه یه روز بیوفتی توی چاه هیچکس نمیتونه پیدات کنه!
دختر دستش را از درون سطل بیرون کشید. با بیتفاوتی صورتش را رو به آب زلال درون سطل خم کرد تا تصویر چهرهی پر شیطنت و آفتاب سوختهاش را ببیند. موهایی که در انعکاس تصویرش برهم ریخته دیده میشد مرتب کرد، سپس با شتاب دوباره دست درون آب برد و تصویرش را ناپدید ساخت. دستان خیسش را روی صورت کشید و لب زد:
- آخیش!
سرمای آب حرارت وجودش را نم نم کاهش داد و سوزی دلنشین به گونههای ملتهبش نشاند. وسوسهای در دلش میخواست سطل حلبی آب را یکباره روی سرش خالی کند تا از شدت سرما از سرتا نوک پایش بیحس شود، اما نیم نگاهی به مادرش که گلدانهای بزرگ شمشاد را جابهجا میکرد انداخت و بیخیال شد.
سمن بر، گلدانی را روی زمین گذاشت و پس از آن که نفس عمیقی کشید گفت:
- تیدا! برو ببین اگه نهال بیدار شده صبحانهاش رو براش ببر! بدو!
دختر آهسته تنش را از روی دهانهی سیمانی چاه بلند کرد و دمپایی قرمزش را پوشید. با سرعت به سمت خانه دوید و همزمان سوی گربهی سیاهی که روی ایوان نشسته بود داد زد:
- برو پایین زغال!
چند پلهی منتهی به خانه را پرید و از در وارد شد. اتاق به هم ریخته از دفتر نقاشی و خرت و پرتهایش را از نظر گذراند و از شدت گرما، کلافه دکمه پنکه قدیمی را فشرد که با صدای وز وز و هوهو به کار افتاد. باد گرمی که به صورتش میخورد پس زد و سوی اتاق خواهرش رفت.
- نهال؟ بیداری آجی؟
تقهای به در اتاق زد و بیتاب در را باز کرد.
- برات صبحونه بیارم؟ ظهر شده بابا...
با دیدن نهالی که با آن صورت رنگ پریده گوشهی اتاق چمباتمه زده و طره موهایش را مسترس در دست میپیچید دهانش باز ماند.
- آجی خوبی؟
دختر بیجان آهی کشید و با آرامترین صدای ممکن لب زد:
- میشه برام آب بیاری؟
تیدا ترسیده دستانش را در هم قفل کرد و با چهرهای نگران گفت:
- صبحونه نمیخوری؟
تنها واکنشی که از حرفش گرفت سر تکان دادن نهال بود... با ارتیاب قدمی عقب برداشت و زیرلب گفت:
- باشه!
با دو از اتاق بیرون رفت و سوی آشپزخانه قدم برداشت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zahra
0خوبه دوست دارم بقیه ش رو هم بخونم
۱ سال پیشیاسمن
0تازه شروع کردم 🙂🤎
۲ سال پیشH
0خوب
۲ سال پیشTina
0خیلی خوبه
۲ سال پیش
سنا فرخی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون😍
۲ سال پیشنگار محرم پور
0خیلی عالیهههه
۲ سال پیشدلارام
0تا اینجا واقعا خوب بود
۲ سال پیشم
0خوب
۲ سال پیشفاطمه
0شروع خوبی بود🌹
۲ سال پیشمریم
0تا اینجا خوب بوده
۲ سال پیشاکرم بانو
0تااینجاکه خوب بود
۲ سال پیش
سنا فرخی | نویسنده رمان
ممنون که دنبال میکنید😍🌸
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
0فعلا از شروعش نمیشه چیز زیادی فهمید