پارت دوم :

دیروز وقتی برای بازی با دخترخاله‌اش گلسا، به خانه‌ی خاله‌طوبی رفته بود، ناخواسته شنید که طوبی از حال و روز نهال برای همسایه‌شان می‌گفت. می‌گفت نهال جن‌زده شده و هیچ دعانویس و رمالی نمی‌تواند درمانش کند! می‌گفت باید او را به پسرِ عزب کبیری بدهند تا از دستش خلاص شوند. تیدا به سختی خودش را مشغول بازی نشان داد و دندان فشرد تا بر سر خاله طوبایی که همیشه مقابل مامان‌سمن خودش را دلسوز و غمخوار نشان می‌دهد فریاد نکشد... نبارد که نهال فقط کمی بیمار شده، خیلی زود هم حالش خوب می‌شود و به دانشگاه می‌رود؛ آن روز دیگر هیچ کس جرات نمی‌کند پشت سر او مهمل ببافد.
قدم‌های سستش را به یخچال رساند و با ذهن مشوش لیوانی را از آب سرد پُر کرد. دوباره به اتاق نهال برگشت؛ آرام کنار خواهرِ دردمندش نشست و لیوان را مقابل صورت بی‌رنگش گرفت.
بی آن که چشم از دستان لرزان نهال بردارد لب زد:
- باز خوابِ بد دیدی؟
نهال دمی چشم بست و بغضش را فرو داد. تمام وجودش، دمادم دلتنگی را فریاد می‌زد و صدای اعتراض وجدانش، گوش عالمی را کر می‌کرد. چه می‌شد اگر آن شب با هم از آن جا می‌رفتند؟ چند روزی دریا را گم و گور می‌کرد تا آتش خشم آریا خاموش شود؟ عماد به دریا کمک می‌کرد و او را از این طوفان نجات می‌داد! عماد؟ عماد که...
- آجی؟
نهال نگاه تندی به تیدا انداخت و با فکی قفل شده تشر زد:
- دست از سرم بردار تیدا! برو بیرون!
دخترک با ناامیدی سربه‌زیر انداخت و پس از تعللی کوتاه از اتاق خارج شد. نهال موهایش را از چنگ دستانش رها کرد و پریشان از جا برخاست. چرخی دور اتاق زد و خودش را به میز مطالعه‌ی قهوه‌ای رنگش رساند. دستش را تکیه‌گاه بدنِ کرختش کرد و همان طور که خودکاری را بین انگشتان مرتعشش می‌گرفت، گوشه‌ی کاغذی نوشت: «عماد»
باید عماد را پیدا می‌کرد... به تنهایی نمی‌توانست به این رنج دو ساله پایان دهد. او یک ترسویِ تنهایِ بی‌دست و پا بود. خودکارآّبی رنگش را درست بین خودکار مشکی و قرمز قرار داد و با نوک انگشت گیره‌اش را رو به بالا چرخاند.
گوشه لبش را جوید و سوی آینه چرخید. آن چشمان آبیِ نفرت‌انگیز را نادیده گرفت و به موهای بورِ شلخته‌اش نگریست. دو انگشتش را بین گره‌ی موهایش کشید و غرید:
- چطور تا الان زنده‌ای نکبتِ بزدل؟
***
بی‌قرار روی صندلیِ خشک زهواردررفته جابه‌جا شد و لب تر کرد. همان گونه که مریم به او یادآوری کرد، نفس عمیقی کشید و سپس دهان گشود:
- معلومه که مطمئنم! تو تنها کسی بودی که دلیل حال بدم رو بهش گفتم.
مریم به جلو خم شد و دو دست کشیده‌اش را که با لاک زرشکی و انگشترهای بزرگ آرایش شده‌بود، در هم قفل کرد.
- کار درستی کردی! ولی نهال جان... بارها این طور شده که مغز برای باور اتفاقات رنج‌آور زندگی دست به داستان‌سرایی بزنه! یعنی... چیزهایی رو بسازه که شاید واقعیت هم نداشته باشه!
نهال چشم ریز کرد و با خشم لب باز کرد تا داد و فریاد راه بیاندازد که مریم با کلامش اجازه نداد:
- حالا... سعی کن واقعیت رو به یاد بیاری!... نهال! یادته که چی شد اون شب سر از ساحل درآوردید؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    0

    چه حال بدی داره نهال🥲

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    عالیههههه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    اینجا نهال ماجرا برای مریم گفته ولی منظور مریم چی بود یعنی چیزی بود که نهال یادش رفته🤔🧐

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️