پارت دوازده :

***
غروب سرد بهمن‌ماه بود؛ ضربه‌های بادِ آن زمستانِ تلخ، تن خانه را می‌لرزاند. دریا تصمیمش را گرفته‌بود؛ کوله‌اش را با چند لباس و مدارک و وسایل ضروری‌اش پر کرده و مسترس کنار دیوار نشسته‌بود.
گوشی‌اش را نزدیک دهانش گرفت و پیغامی برای نهال فرستاد.
- همه، همه‌چیز رو فهمیدن! دارم با عماد میرم... پیامم رو از گوشیم پاک کردم، تو هم هیچ پیامی نده! خودم به محض این که به جایی رسیدم بهØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کثافت خودش خوب می دونه چه خبره،وقتی معلوم نیست عقدش کنی یا نه غلط می کنی بغلش میکنی،فقط برای تو اشکال نداره،برای دریا که حرف زدن هم جرم بود 😠😠😠

    ۹ ماه پیش
  • Zahra

    1

    عجب تو دختر مردمو پیش خودت نگه داری عیب نیست ولی خواهرت یا آلا عاشق بشن جرمه؟؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    1

    خب فکر کنم توی این رمان فحش برای آریا باشه؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    خیلی قشنگه

    ۲ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    🌸😍

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    چی شد ،چی شد؟برای دریا اخ و تف بود برای اریا نیست؟

    ۲ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    مثل این که نیست🥲👌🏼💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️