پارت چهارده :

آریا با خشم تکیه از پشتی مبل برداشت و سوی رضوان خم شد. اخمی بر چهره‌ی غضبناکش نشاند و با نگاهی پرگدازه غرید:
- بهتون هشدار میدم که دیگه پای این موضوع رو وسط نکشید!
طاهره بی‌طاقت مداخله کرد و رو به آریا توپید:
- ببخشید ها؟! ولی خون دریای شما رنگین‌تر از خون آلا که نیست... بماند که آلا فقط چند بار به این پسره پیام داده و قرار عاشقونه‌ای نذاشته!
رضوان با بغض استغفرالله‌ای گفت و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    1

    خیلی به دلم نشسته👏👏داستانش اصلا تکراری نیست محیط شخصیت ها همه چی عالیه

    ۱ سال پیش
  • دلارام

    0

    تا اینجا واقعا خوب بود خیلی خوشم اومد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️