لیست کلیه پارتهای رمان او، اویی که دیگر او نبود : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 1
مقدمه : ریتم نفسهایم نامنظم و تند شده بودند. لب زیرینم را زیر دندان فشردم تا بر خود مسلط شوم. سرم را تا آخرین حد بالا گرفتم. طوری که پوست زیر گردنم کش آمد. چشمانم را محکم روی هم فشردم اما عقل نهیب میزد که تا میتوانی این لحظات را درون ذهنت نگهدار که دیگر فرصتی باقی نمانده. به ثانیهای چشم دوختم ...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 2
ـ بله؟ دختر: سلام آقای زادمهر؟ ـ بله بفرمایید. دختر: ببخشید از بیمارستان..... تماس گرفتم. تنم یخ کرد. فرمان را با تمام توان میان پنجهام فشردم. با هراسی غریب گفتم: ـ چیزی شده؟ دختر که معلوم بود هول کرده گفت: دختر: اوه، نه نه فقط دکتر صفوی گفتن اگه ممکنه بیاین انگار یسری چیزا برای مریضتون لا...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 3
فصل دوم کلید را در دستم فشردم و به آپارتمان روبهرویم خیره شدم. لبم را با زبان خیس کردم. نفسم را به شدت از بینی بیرون فرستادم و کلید را در قفل انداختم. با صدای باز شدن قفل در، نفس در سینهام حبس شد. کفشهایم را در جاکفشی کنار در گذاشتم و به فضای تاریکِ روبهرویم نظری انداختم. دستم را به دیوار گرفت...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 4
ـ بله؟ چی شده؟ غروب بهت گفتم فردا میام میبینمت. سکوتی چند ثانیهای برقرار شد. صدای نفسهای عصبی و بعد از آن صدای دلخورش بلند شد. ـ نگرانت بودم. اینو نمیتونی درک کنی بعد از این همه سال؟ چشمانم را بستم بر روی فقدان نگرانیای که همیشه از کسی دیگر انتظار داشتم و نبود، و حالا با چهرهای کریه در برابر د...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 5
سرویس بهداشتیاش درست کنار در ورودی بود که قبلا متوجهاش نشده بودم و بیشتر به این خاطر که پشت در قرار گرفته بود. حمام هم بین دو اتاق بود. اول سراغ اتاق دیگر که ندیده بودم رفتم. میخواستم اتاق خوابش را با دقت بیشتری بررسی کنم پس آن را به نوبت دوم موکول کردم. در را باز کردم و وارد شدم. کلید برق را زد...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 6
با تمام شدن آهنگ، آهنگ بعدی شروع شد اما در کمال تعجب باز هم همان بود. آرام خودم را بالا کشیدم و آهنگ را رد کردم. بعدی، بعدی و آهنگهای بعدی باز هم همان بودند. تنها یک آهنگ در آن وجود داشت. نگاه لرزانم با افسوس بالا آمد و روی تک قاب عکس متفاوت نشست و اینبار فهمیدم که چرا اسم فلش افسوس بود. با تما...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 7
فصل سوم با کشیده شدن کیسه ی درون دستم به خودم آمده و به سمت فرد پشت سرم برگشتم. دکتر صفوی با لبخند سری تکان داد. ـ آقای وقت شناس قرار بود دیشب این کیسه رو به دستم برسونی اما نیومدی که؟ شرمنده سری به زیر انداخته و به عادت همیشگی ام، هنگام خجالت کشیدن و اضطراب، گوشه ی ابروی راستم را با ناخن شست ...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 8
دستانم را برداشته و به عقب برگشتم. صورت رنگ پریده ی مهسا بیش از پیش عصبی ام کرد. نه، نباید اینطور می شد. نه حالا که به خودم بعد از سال ها اطمینان داشتم. اما به راستی مطمئن بودم؟ همانطور با دل نگرانی سر جایش میخ شده و نگاهم می کرد. از فرق سر تا به نوک پایم و دوباره برای اطمینان از نوک پا تا به فرق...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 9
ـ من نازگلم. نازگل مهرآیین. دختر عمه یاش... ار. لبخندی زد و نگاهش بی تفاوت تر از قبل شد. آرام صحبت می کرد اما سعی می کرد وقفه ای در کلامش نباشد. ـ راجع به من و ندیدنم هم باید بگم که شش ماهه به ایران برگشتم. به همین خاطر ِ هنوز همو نمی شناسیم. من هم چند باری شمارو توی دانشگاه همراه ِ پدرتون دیدم...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 10
با چند قدم بلند نزدیکم آمد. با آن اخم غلیظ شده میان ابروانش، خودم را برای هرکار یا عملی از طرف مرد ِ مقابلم آماده کردم. دست به کمر گرفته و در حالیکه سرش را کمی کج کرده بود، خیره خیره نگاهم می کرد، تند و ریز نفس می¬کشید. لبخند از روی لبان ِ صورتی مهسا رفته بود و به جایش ترسی در نگاهش نشسته بود. در...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 11
. چیزی مثل باریکه ای از نور، مثل گذاشته شدن یک قطعه پازل از هزار قطعه پازل بر سرجایش. مثل آشکار شدن گوشه ای از خشم ِ بی علت ارشا نسبت به من. سعی کردم تغییری در نگاه و رفتارم ندهم. نگاهم را بالا کشیدم و به نازگل خیره شدم که با نگاه غمگینش، نگاه از نگاهم گرفت و به شب ِ درون ِ قاب ِ پنجره دوخت. در د...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 12
فصل چهارم کلید را در قفل چرخاندم. کفش¬هایم را درآورده و در جاکفشی گذاشتم. با روشن شدن چراغ¬ها و پخش شدن نور، باز هم فضای آرام و دوست داشتنی ِ نارنجی سیر و خردلی ِ روبه¬رویم آرامشی عجیب به جانم ریخت. بدون هیچ حرکتی و با نگاهی خیره به تمام خانه، آرام در را پشت سرم بستم. کنار چوب¬لباسی ایستادم. کلی...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 13
چطور از تاریخ اولِ صفحه متوجه نشدم؟ راست می گفت تنها او بود که همه خاطراتش را با تاریخ از حفظ بود و من همیشه به این کارش می خندیدم. یاد و خاطره آن شب برایم زنده شده بود. آن شب ِ سرد ِ بهمن ماه در تبریز بودم. آنجا قبول شده بودم، ترم دوم بودم و بی قرار. دیگر نمی توانستم ببینم گل ِ نازم خواستگار دار...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 14
" بیست و هشتم اسفند یک هزار و... وای خدایا خیلی خوشحالم که او در راه است و تا دقایقی دیگر میرسد، نمیداند پشت ِ پنجره کمین کردهام. من باید اولین نفری باشم که او را میبیند. از او قولی گرفتهام، باید ببینم به آن عمل میکند یا نه. خب میروم اما بازهم میآیم. دلم نیامد شوق ِ سه ماه دوری و علاوه ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 15
با فرود آمدن اولین قطره اشک روی گونهام، دفتر را بستم و روی متکا گذاشتم. پایم را همچون بچهها درون شکمم جمع کردم و دستانم را دورش حلقه کردم. خیره به عکس چاپ شده روی شاسی ماندم. عکسی از عمهسودابه و عموحسن و نادر و نازگل. هر چهارنفر کنار هم ایستاده بودند. نازگل با خندههای همیشگیاش به عموحسن چسبی...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 16
به یاشار ِ درون آیینه خیره شدم. هر دو صدا با هم درون گوشم اکو میشدند، قسم جانم توسط مهسا و حرف نازگل که نمیخواست قسم بخورد. نمیخواست، نمیخواست، نمیخواست، نمیخواست. صدایش هر لحظه بلند و بلندتر میشد تا آنجا که صدای مهسا در آن گم شد. قطره اشکی از چشمم روی صورت ِ یاشار درون آیینه افتاد. طاقتم ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 17
فصل پنجم " پنجم فروردین یکهزار و ... امشب آمدند. مهم نیست که... أه نمیخواهم از مهم نیستها حرف بزنم. همین که آمد، همین که موقع خواب به من لبخند زد برایم دنیایی شادی به همراه داشت. حالا هم که خوابیده به عکس 3*4 که به من داده نگاه میکنم. چشمان قهوهای روشنش مقابل دیدگانم هستند. میپرستمش. بعد ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 18
قبل از انجام هرکاری دستان مهسا پشت گردنم قفل شد و بوسهای ریز روی لبم نشاند. برای اولین بار لذتی از بوسه-اش عایدم نشد چرا که سراسر استرس بودم به خاطر آن دفترِ رها شده روی مبل. لبخندی نصفهنیمه تحویل چشمان خندان مهسا دادم و به بهانهی آمدن پدر و مادرش، دستانش را از دور گردنم باز کردم اما تنها دلیل...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 19
بعد از شستن دست و صورتم با آب سرد، که کمی حالم جا آمد کنارشان رفتم که صدای پر از شک مادرش در گوشم نشست اما خودم را به نشنیدن زدم. ـ حالا من میگم یه بوهایی داره این ماجرا و این دختر شما باور نکنین. این دختر الکی دم عروسی اینا برنگشته. با لبخند رو به پدرش گفتم: ـ آقای دکتر از این طرفا اونم این و...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 20
فصل ششم تلویزیون را خاموش کرده و نگاهی به ساعت دیواری که ساعات پایانی شب را نشان میداد انداختم. بشقاب پر از پوست تخمه را از روی پایم برداشته و روی میز جلویم گذاشتم. متنفر بودم از فیلمهایی که نامفهوم تمام میشدند. آخر مگر میشد خود بیننده و مخاطب آخر ماجرا را، خودش تعیین کند؟ باید هرچیزی هدف و ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
