پارت پانزده :

با فرود آمدن اولین قطره اشک روی گونه‌ام، دفتر را بستم و روی متکا گذاشتم. پایم را همچون بچه‌ها درون شکمم جمع کردم و دستانم را دورش حلقه کردم. خیره به عکس چاپ شده روی شاسی ماندم. عکسی از عمه‌سودابه و عموحسن و نادر و نازگل. هر چهارنفر کنار هم ایستاده بودند. نازگل با خنده‌های همیشگی‌اش به عموحسن چسبیده و به دوربین خیره شده بود. نادر هم مثل همیشه آقامنشانه کنار عمه‌سودابه دست‌به‌سینه ایس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    0

    واقعا از یاشار خوشم نمیاد اینکه هردوتارو باهم دوست داره خیلیییییی رو اعصابمه الانم که به طریقی داره به مهسا خیانت میکنه

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    دقیقا همینه. کسی که تکلیفش با خودش معلوم نیست. کسی هم که مدام طلبکاره همینجوری هست متاسفانه

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    معلوم بود مهساخودش وانداخته وسط یاشار نباید قبول میکرد

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    احساس میکنی یاشار چرا قبول کرده؟ و اینکه درست بوده؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!