پارت دوم :

ـ بله؟
دختر: سلام آقای زادمهر؟
ـ بله بفرمایید.
دختر: ببخشید از بیمارستان..... تماس گرفتم.
تنم یخ کرد. فرمان را با تمام توان میان پنجهام فشردم. با هراسی غریب گفتم:
ـ چیزی شده؟
دختر که معلوم بود هول کرده گفت:
دختر: اوه، نه نه فقط دکتر صفوی گفتن اگه ممکنه بیاین انگار یسری چیزا برای مریضتون لازمه بیارین.
همزمان با نفس آسودهای که کشیدم، مشتم را از دور فرمان باز کردم. آرنجم را روی لبه پنجره گذاشتم و با انگشت شستم، شقیقهی ملتهبم را مالیدم. چشمانم را بستم و زیر لب گفتم:
ـ باشه خانوم. مرسی.
دختر: خدانگهدار.
کلافه گوشی را روی صندلی پرت کردم. نگاهم روی ساکِ وسایل قفل شد. لب زیرینم را زیر دندان گرفتم. پوفی کردم و با روشن شدن ماشین ارزیابی کردم نزدیکترین پمپ بنزین کجاست. شانس آورده بودم که چند کیلومتری با جایگاه فاصله داشتم.
وقتی به بیمارستان رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود. هوای سردِ شب بهمن ماه را به ریه کشیدم و پا درون راهروی پر از بوی الکل گذاشتم. با عجله اتاق دکتر را پیدا کردم و بعد از کسب اجازه وارد شدم.
ـ سلام پسرم بیا بشین.
همان دکتری بود که همچنان صدایش در سرم اکو میشد. همانطور سرش را روی برگهای که جلوی دستش بود خم کرد و تندتند نوشت. قلبم بنای تپیدن گذاشت. نمیدانم چرا با صورت درهم و پر از چین و چروک دکتر اضطراب تمام وجودم را فرامیگرفت. شاید به این خاطر بود که میتوانستم تجربههای دقیقش را از میان خط و نگارِ گذشتِ زمانِ مانده بر صورتش بخوانم و بیش از پیش به حقیقت حرفهایی که گفته بود پی ببرم. با اینکه در یک روز برای بار دوم بود که میدیدمش اما باز هم مثل اولین بار حس خوبی نداشتم. با وجود استرسی که داشتم دکتر دست از نوشتن برنمیداشت. انگار نه انگار که گفته بود بیایم. لب باز کردم حرفی بزنم که دکتر دست چپش را به معنای سکوت بالا آورد. جا خوردم. متوجه حالم بود و هیچ عجلهای نداشت؟ برای کم شدن استرسم، آرنجهایم را روی زانو تکیه داده و چانهام را تا جای ممکن به سینهام چسباندم. نفس عمیق دکتر را شنیدم و بلند شدنش را از روی صندلی فهمیدم. به سمت در رفت و من رفتنش را با نگاه زیر چشمیام، به کفشش، دنبال کردم. بعد از باز کردن در کسی را صدا زد. اما با شنیدن شمارهی اتاق، سرم غیر ارادی بالا آمد. مهرههای گردنم یکبهیک قفل شدند. با نفسی حبس شده در سینه به دکتر که حالا جلویم نشسته و بوی عطر ملایمش در بینیام پیچیده بود، خیره شدم. با لکنت پرسیدم:
ـ اون.... تون.... .
زبانم قفل شده و نمیتوانستم جملهام را کامل کنم که این را دکتر فهمید و در جوابم لب باز کرد.
ـ یه سری آزمایش لازم بود سریعاً ازش گرفته بشه و نیاز به نگرانی نیست؛ البته فعلاً. خب، پسرم باید بری و یه سری چیز که لازمه برام بیاری.
آرام به پشتی صندلی تکیه زدم.
ـ باید بری و تمام داروهایی که داره برام بیاری. من پرونده پزشکیش رو خوندم. با دکترشم صحبت کردم. اما گویا یه مدتیه که پیگیر مریضیش نبوده اونم در شرایطی که باید هر لحظه چک میشده. شانسم آورده تو یه محیط عمومی حالش بد شده. وگرنه معلوم نیست اگه خونه بود چی میشد. به هر حال باید بری و زحمتش رو بکشی. ببخشید که گفتم برگردی.
سپس با تکیه بر زانوانش بلند شد و سمت میزش رفت. چیزی از رویش برداشت و سمتم گرفت.
ـ موبایلش رو جا گذاشته بودین.
زیر لب تشکر کرده و با ترس فراوان لب باز کردم.
ـ آقای دکتر... راستش نمیدونم چطور بپرسم. این... این بیماری چیه؟ من، من هیچی نمیدونم جز یه اسم.
دکتر دستبهسینه به میزش تکیه داد و با نگاه لرزانش لب باز کرد.
ـ من هم خانومم رو اینطوری از دست دادم. اسم ساده و قابل فهمش میشه سرطان بدخیم مغز استخوان.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!