لیست کلیه پارتهای رمان او، اویی که دیگر او نبود : پارت های 41 تا 49
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 41
تکیهام را از در برداشته و به سمت شیرآب رفتم. آب سرد را باز کرده و به صورتم پاشیدم. به تصویر مرد مقابلم خیره شده و در چشمان مصمماش زل زدم. لبخندی بر لب رانده و چشم بستم بر تصویری که میدانستم باید آن را تا همیشه حفظ کنم. صورتم را خشک کرده و بیرون رفتم که نادر و یاسر را پشت در اتاق ارشا دیدم. هرک...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 42
جلو رفته و به نوبت نازگل و ارشا را در آغوش کشید. ارشا در آغوش آنها میخندید. لحظهای دست نازگل را رها نمیکرد. چشمان خندان نازگل در صورتش میدرخشیدند. دست مهسا بر روی بازویم که نشست به سمتش برگشتم. ـ عزیزم بریم تبریک بگیم. دست برده و دستش را در دست گرفتم. شعف درون چشمانش دلم را لرزاند. مهری عجی...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 43
ـ باشه خودتو نکشی تازه دوماد بمیری. مهسا گناه داره. تازه زندایی همینجوریشم ازم دلخوشی نداره میاد منو میکشه. میگه تقصیر توه. لبهی انتهایی تخت نشسته و با خنده گفتم: ـ نه بابا. مهسا که بهتر از من گیرش میاد. مامانمم که یکم غر میزنه اما خودت که بهتر میشناسیش اون خیلی خودخواهتر از اینه که بخواد ب...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 44
با صدای در اتاق از جایم پریده و منگ اطراف را نگاه میکردم. در ابتدا همه چیز ناآشنا بود اما با صدای مادر مهسا که از پشت در ما را با حرص صدا میزد و تندتند به در میکوبید موقعیت را بیاد آوردم. با تعجب به ساعتی که عدد هشت را نشان میداد خیره شدم. به این زودی هفت ساعت گذشته بود؟ اصلاً بیاد نداشتم کی ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 45
با دیدن شمارهی مهسا قلبم تیری عجیب کشید. من شرمندهی دو زن شده بودم و هردوی آنها را تابهحال عشق مینامیدم. من در حق این دو چه کرده بودم؟ صدای لرزانم را صاف کرده و سعی کردم پر انرژی جواب دهم. ـ به به عروس خانوم خوبین شما؟ از وقتی دارین سرخاب سفیداب میکنین منو تحویل نمیگیرین بانو؟ خندید و دلم...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 46
فصل دوازدهم (آخر) روی صندلی بیمارستان نشسته و به ارشا که با دکتر صحبت میکرد خیره شده بودم. شب پیش خواسته بود که بروم تا صحبتهایی با من داشته باشد. کلافه نگاهی به ساعتم کردم. باید یک ساعت دیگر در آرایشگاه میبودم و ماشین را میبردم که آماده کنند. با اضطرابی زیر پوستی دست و پنجه نرم میکردم و سع...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 47
با تمام شدن کارم از آرایشگاه بیرون زده و به چند مغازه آن طرفتر رفتم و ماشین حاضر و آماده را دیدم. گلهای سفید، تضاد عجیب و زیبایی با رنگ مشکی ماشین ایجاد کرده بودند. با پرداخت هزینه، همزمان که گوشیام را درآورده تا به مهسا زنگ بزنم، شمارهاش روی صفحه به نمایش درآمد. لبخندی از ته دل بر لبم نشست. ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 48
انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم: ـ اوه زنگ نزدم غذا بیارن وایسا. به پذیرایی و سمت کتم برگشته و گوشی را درآوردم. در این منطقه فقط یکجا بود که در این ساعت از شب باز بود. به آنها زنگ زده و پس از سفارش غذای همیشگیمان به سمت اتاق رفتم. گوشی را برده و روی تخت انداختم اما با روشن شدن چراغش توجهام ب...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 49
همه چیز حالا روشن شد. همه خاطرات و دلایل الان برایم شفاف شد. بیرحمیهای نازگل و تصمیمش برای برهم زدن نامزدیمان. پس با دیدن این عکس بود؟ با شنیدن مکالمه من و مهسا تصمیمش را گرفته بود؟ تاریخشان حوالی همان تاریخی است که دیگر در دفترش چیزی ننوشته بود. حوالی همان وقتهایی که دیگر هیچچیز به دل و ج...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
