پارت سوم :

فصل دوم
کلید را در دستم فشردم و به آپارتمان روبهرویم خیره شدم. لبم را با زبان خیس کردم. نفسم را به شدت از بینی بیرون فرستادم و کلید را در قفل انداختم. با صدای باز شدن قفل در، نفس در سینهام حبس شد. کفشهایم را در جاکفشی کنار در گذاشتم و به فضای تاریکِ روبهرویم نظری انداختم. دستم را به دیوار گرفتم، هم برای جلوگیری از برخورد ناگهانیام با دیوار یا وسیلهای و هم برای پیدا کردن کلید چراغ و لامپها. با روشن شدن محیط خانه لبخندی ناخودآگاه بر لبانم نشست. هنوز هم تغییری نکرده بود.
دکوراسیون پذیرایی کوچکش را با ترکیب رنگهای خردلی و نارنجی سیر درست کرده بود. مبلهای نارنجی سیر را پشت به پنجره سراسری هال کوچک چیده بود و روبهروی تلویزیون قرار داده بود. پنجره سراسری را به توری سفید و یالان زخیم خردلی مزین کرده بود. در عین سادگی زیبا بود. قالیچهی زیبای کرم هم، کف پارکت را اندکی پوشانده بود، فقط آن قسمت از پذیرایی که جلوی مبل محسوب میشد.
جلوتر رفتم و نگاه دقیقتری انداختم. سمت چپ، آشپزخانهای نقلی قرار داشت که در داخل آشپزخانه و پشت سنگ اپن، سه صندلی پایه بلند گذاشته شده بود. روی هر میز مقابل مبل، گلدانی پر از رزهای مشکی قرار داشت. دو طرفِ گوشهی پذیرایی میزهایی گرد گذاشته شده بود که رویشان پر از قاب عکسهای کوچک و بزرگ بود. خنده ام گرفت. پس هنوز هم عاشق جمعآوری عکس بود. مخصوصا عکسهای 3*4.
ساعت پایهدار گوشهی دیگر پذیرایی با نواختن ضربهای اعلام میکرد که ساعت دوازده شب است. دستی درون موهای آشفتهام کشیدم و بیخیال ادامه دیدنم به سمت اتاقی که روی درش عروسکی متصل بود رفتم. دلم قنج رفت از عادت ترک نشدهای که حسابی از آن خاطره داشتم. عروسک را به سمت پایین کشیدم و به محض رها کردنش، شیطانکش شروع به خندیدن کرد.
کلید برق کنار در را زدم و اتاق جلوی دیدگانم جان گرفت. دیوار روبهروی در پر بود از قابهای ریز و درشت. از بالا تا پایین. در تمام عکسها خودش بود. تکی، جمعی، خانوادگی، دوستانه. چیزی در قلبم فرو ریخت. عکسی که تنها عکس در تمام دورانمان بود تلألؤ خاصی داشت. گیج و منگ به سمتش رفتم. دقیقا وسط همه عکسها با قابی طلایی نصب شده بود. قابی متمایز با تمام قابهای موجود در خانه.
نفس در سینهام گره خورد. آب دهانم را به زور پایین دادم اما گره فقط اندکی، فقط و فقط اندکی از جایش تکان خورد اما به جای پایین رفتن بالا آمد. با هر بار قورت دادنِ آب نداشته دهانم، گره بالاتر میآمد. آنقدر بالا که به چشمانم رسید و سوزشی درون آن ایجاد کرد. به سرعت چند دکمهی بالای پیراهنم را باز کردم و در عین حال چشمم روی تاریخ نوشته شده در گوشهی عکس ثابت ماند. انگار که میلهای تیز در قلبم فرو رفت و اولین قطره اشک از چشمانم روی گونهام ریخت. میان لبان لرزانم طرحِ لبخندی غمگین نقش بست. هنوز هم به یادداشت تاریخها علاقه داشت. صدایش درگوشم طنین انداخت. صدایی که انگار تا به آن لحظه خفه مانده بود. انگار کسی وادار به خفه بودنش کرده بود، رها شد همراه اشکهای سوزانم و در اتاق انعکاس گرفت. بوی نا و کهنگی خاطره، طعمی گس به دهانم کشاند.
" ـ إ نکن دیگه. بگو.
ـ برا چته آخه؟ چرا اینقد نق میزنی دختر؟
ـ تو بگو. کاریم به نق زدن من نداشته باش. بگو دیگه بگو.
خندیدم و سری تکان دادم.
ـ ینی یه تاریخ انقده مهمه؟ باید یادم میموند؟
چشمان درشتش را درشتتر کرد و با بهت گفت:
ـ نیست؟ به نظرت مهم نیست؟
دنبالهی موی بافته شدهاش را کشیدم و با حیرتی مثل خودش گفتم:
ـ آخه ارغوان من، چطور باید تاریخا رو حفظ کنم؟ مگه آزمون استخدامیه؟
لپهای تپلش را داخل دهان کشید و به دندان گرفت و همانطور گفت:
ـ اما من هیچ تاریخی رو یادم نمیره.
و با انگشت به تاریخی که مرا مجبور به نوشتنش در گوشه عکس کرده بود، اشاره کرد. "
انگشتم را روی لبان خندان دخترک داخل عکس کشیدم و به تصویر پسرک اخموی عکس خیره شدم. با یادآوری آن روز باز هم عصبی شدم. نمیخواستم یادم بیاید اما خاطرات با بیرحمی تمام درون مغزم رژه میرفتند. مانند فیلم پس و پیش میشدند. از هجوم افکار فرار کردم. از آن خانه و خاطرات تلخ و شیرین صاحبش که یکبهیک دوباره پر رنگ میشدند. سری تکان داده و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، به طرف آدرسی که او داده بود رفتم و بعد از چنگ زدن کیسه حاوی داروها خانه را ترک کردم. بدون استفاده از آسانسور پلهها را تند طی و خودم را تقریبا داخل ماشین پرت کردم. ماشین با صدای قیژی از جا کنده شد. نمیدانستم مقصدم کجاست. همانطور میراندم اما وقتی به خودم آمدم که پشت پنجرهی مستطیلی کوچک منتهی به اتاق او ایستاده بودم. مشت گره شدهام را روی شیشه گذاشتم. با ویبرهی هزارمِ گوشیام به خودم آمدم. از جیب کتم آنرا بیرون کشیدم. اسم مهسا روی آن خودنمایی میکرد. از یکدنگی همیشگیاش کلافه شده و عصبی جواب دادم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!