لیست کلیه پارتهای رمان او، اویی که دیگر او نبود : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 21
هزاران فکر در سرم میچرخیدند. آن چروکهای ریز و محو دفتر که دلدل میکرد دل بیقرارم تا آن چیزی نباشد که فکر میکردم. نفس عمیقی کشیدم و ورق زدم و به تاریخ بعدی رفتم. تاریخی به فاصلهی یک ماه و اندی. شاید هم نزدیک به دو ماه فاصله داشتند. انگشت اشاره و میانیام را دورانی روی شقیقهام مالیده و به خ...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 22
نگاهش کردم. نگاهم کرد. اشک میریخت، هق میزد، اما حرف نمیزد. چشمانش... چه حرفهایی داشتند که نمی-توانستم آن ها را بخوانم؟ سکوت کرده بود و در نگاهم خیره بود. و من، همچنان منتظر، قلبم تند میتپید. محکم میکوبید بر دیواره سینهام و مانده برجای، نمیدانستم چه کنم. انتظار کشنده پایان نداشت و او روزه سک...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 23
فصل هفتم یاسر با صدای بلند به فرد پشت گوشی گفت: ـ الان صدا میاد؟ الو... الو... نه نگران نباش... نادر... وایسا ... اینترنت رو روشن کن... آره الان از واتساپ بهت زنگ میزنم... وایسا. به محض قطع کردن گوشی، مادر توپید. ـ حالا لازمه بهخاطر این دختره اینهمه هزینه کنی؟ یاسر با اخم جواب داد. ـ بهتر...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 24
چیزی چون نوک تیز خنجر بر دلم نشسته و درد عجیبی به سراسر تنم میریخت که طاقتم را طاق میکرد. با حالی خراب سوار ماشینم شدم. به همهچیز و همهکس فکر میکردم. تمام حرصم را سر پدال گاز خالی میکردم که خودم را جلوی بهشت زهرا دیدم. ابرهای تیره و نمنم باران شروع شده به سکوت وهمانگیز ظهر قبرستان پایان د...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 25
ـ میشه بپرسم حال این روزاتون چطوره؟ اینکه... اینکه دخترتون دیگه نیست و خب دامادتون... اصلاً حال خوبی نداره. راستش خواستم بدونم... دیدن دامادتون بدون دخترتون.... چه حسیه؟ گنگ نگاهم کرد. منمن کنان توضیح دادم. ـ راستش روز خاکسپاری دخترتون شمارو دیدم . امروز... امروز سر بیقراری راهم به این اطراف ...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 26
فصل هشتم به سرعت در راهرویی که سکوت بود و سکوت قدم برداشته و سمت اتاقی رفتم که تمام آرامش این روزهایم را گرفته و تمام نمیکرد این حسهای یکهویی و نابهجا را. نمیدانستم چه ساعتی از نیمه شب است اما رفتم، بیخبر، فکری جز اینکه بروم و باز هوار شوم روی سرش، نداشتم. هم خودم و هم صدا و غرور بازمانده...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 27
ارشا با خنده نشسته و پا روی پا انداخت. ـ نه بابا، خوب نگشتی وگرنه گل سرسبدشون یه چی دیگهس. صدای اعتراضآمیز نازگل بلند شد اما ارشا ادامه داد و اینبار با تحقیری که به وضوح در صدایش آشکار بود. ـ ولی شما، دقیقا چسبیدی به چیزی که توی مغزته و هرجوری که شده دوست داری یه نشونه پیدا کنی و بگی آره من ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 28
دستان بیحسام در کنارم جای گرفته بودند. دستانی که دوست داشتم او را در برگرفته باشند. اویی که سهم ارشا شدهبود. ارشا درست به مانند پروانهای به دور گلاش میچرخید و گونههای خیساش را مدام با پشت دست پاک میکرد. مستأصل و درمانده با تنی لرزان به گوشهای رفت و روی زمین نشست. دستانش را دور زانوانش ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 29
نادر بوسهای برادرانه روی موهایم کاشت و دستی آرام به پشتم زده و از جایش بلند شد. سمت پنجره رفته و دستانش را روی سینه گره زد. من هم کمی عقب رفته و به کمد جالباسی تکیه زدم. زانوهایم را اسیر قفل دستانم کرده و به رد کبودی روی مچ دستم نگاه میکردم که به جرم نداشته ایجاد شده بود. صدای خشدار نادر سکوت ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 30
فصل نهم از پنجره به آسمانِ شب خیره شدم. با آنهمه لامپ و نورِ بیرون، هیچکدام از ستارهها رخ نشان نمیدادند. انگار که با لجبازی بخاطر تمامی چیزهایی را که به آنها ترجیح داده بودیم، برای روشنایی، به ما پشت کرده و نمیخواستند از حضورشان و دیدنشان لذت ببریم. آنها هم با ما قهر کرده و دیگر سمت ما چشمک ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 31
سرم را بالا گرفته و در نگاه یخ زدهاش خیره شدم. ـ نگفتم؟ گفتم. بارها گریه کردم و گفتم. بارها سعی کردم بهت بفهمونم من اون دخترا نیستم. من نازگلم، بقیه نیستم که ازم انتظاراتی داری. اما چی بهم میگفتی؟ میگفتی تو داری الکی ازم دوری میکنی. میگفتی من بهانه-گیر شدم. میگفتی تو تغییر کردی. آره تغییر ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 32
پلهها را یکبهیک پایین رفته و تنِ سوزانِ شکنندهام را به دستِ بادِ اسفندماه سپردم. سمت نیمکت گوشهی حیاط رفته و روی آن نشستم. زل زدم به پنجرهای که چند دقیقهی پیش، در زیر آن نشسته و بغضم را شکسته بودم. اشکهایی ریخته بودم از سر حسرت و گاه از شرم و خجالت. نمیدانم چه مدت آنجا نشسته بودم اما سر...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 33
سپس رفت و مرا با گوشیای که به راستی اصلاً متوجهی آن نبودم به جای گذاشت. مبهوت و گنگ به چیزهایی که گفته بود فکر میکردم. نازگل افسردگی گرفته بود؟ هنوز هم دوستم داشت؟ یعنی این دوست داشتن برای حالا هم بود؟ اما ارشا گفته بود که دلش را به دست آورده پس یعنی تا کی؟ یعنی تا چند سال بعد از آمدن ارشا هم...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 34
فصل دهم چشم دوخته بودم بر خاکستری که تا چند ساعت پیش دفتری بود با جگری تکهتکه از دست من و دختری که سال-هایی دور جزئی جدانشدنی از زندگی یکدیگر بودیم. دستانم را درون جیبهای کت زمستانیام کرده و چشم دوختم بر شعلههایی که مرز خیلی باریکی تا خاموشی داشتند. با صدای گوشیام آن را از جیبم درآورده و مق...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 35
ـ چیه؟ برای توم قصه سرایی میکنه؟ جدیداً خیلی پرحرفتر شده. خندهای کرده و ادامه داد. ـ کسی که آلزایمر داره میگه خواب میبینه. مگه میشه؟ خواب کسی رو که داره میمیره. بیدرنگ برگشته و نگاه متعجبم را در چشمانش دوختم. لب زدم. ـ خواب نازگل؟ تک خندهای زده و به بیرون رفت. ـ آره خواب اون عفریتهی...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 36
نفسی عمیق گرفته و اشک دوم هم چکید. ـ مامان شما چیا به من گفتین اون روزا؟ سر همین چیزا اون همه بلا رو سر من و نازگل آوردین؟ آره مامان؟ اونهمه زجری رو که به جون نازگل انداختین بخاطر همین چیزا بود؟ مگه من پسرتون نبودم؟ مگه من... . میان کلامم پرید و با پوزخند روی مبل نشست. ـ من زجر به جونش انداختم...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 37
ـ من باید میفهمیدم. باید اصرار میکردم که دلیلش رو بهم بگه. اما اون گفت فقط میخواد یه سال اینجا زندگی کنه. ارشا هم طاقت نیاورد و دنبالش اومد. من... من... به چارچوب در تکیه داده و محو سه نفر جلوی رویم شدم. پس او را جواب کرده بودند که برگشته بود. اگر نه که هیچوقت برنمیگشت نه؟ شش ماه پیش؟ یعنی ق...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 38
یاسر هم با ضربهای به روی دستهی مبل از جایش بلند شد. ـ آره واقعاً بریم. پختیم و بخارپزم شدیم. خندهای مردانه سر داد و زودتر از من خودش را به تراس رساند. با نشستن روی لبهی تراس نیم نگاهی به پایین انداختم. سرم گیج رفت و خودم را از لبه کنار کشیدم. ـ اوه ده طبقه کم نیست ها! ترسناکه. خندید. ـ آ...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 39
فصل یازدهم صدای همهمهای که از درون خانه به گوش میرسید که تمام تاب و توانم را از من ربوده بود. صدای آدمهای آشنایی که نسبت به هریک از آنان حسی متفاوت داشتم. دستم را درون جیبم بردم تا کلید را دربیاورم اما با لمس آن به اشخاص داخل فکر کردم. مطمئناً آنها متعجب میشدند از ورود من با آن کلیدهایی که ب...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان او، اویی که دیگر او نبود - پارت 40
سپس با لبخندی گشاد که تمام دندانهایش را به نمایش گذاشته بود، گفت: ـ خب کی میخواد به صورت خودجوش منو توی چیدن سفره کمک کنه. و ملاقهی در دستش را تکان داد. یاسر به سرعت از جایش بلند شده و با دستانی که تا آخرین حد بالا رفته بودند داد زد. ـ من بانو، من. من خدمتگزار همیشگی شما. سپس با همان حالت ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
