پارت بیست :
فصل ششم
تلویزیون را خاموش کرده و نگاهی به ساعت دیواری که ساعات پایانی شب را نشان میداد انداختم. بشقاب پر از پوست تخمه را از روی پایم برداشته و روی میز جلویم گذاشتم. متنفر بودم از فیلمهایی که نامفهوم تمام میشدند. آخر مگر میشد خود بیننده و مخاطب آخر ماجرا را، خودش تعیین کند؟ باید هرچیزی هدف و مقصود معینی می-داشت. از سر کلافگی پوفی کرده و با انداختن کنترل روی مبل کناری از جایم بلند
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا یزدانپور | نویسنده رمان
سلام دوست خوب و همراه جدیدم😍امیدوارم این رمان خوش به دلت بشینه💛
۲ سال پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
بله درسته. ممکنه به مهسا دلبسته باشه اما خب خاطرات کم رنگ شده هنوز هم هستن👏
۲ سال پیشحنانه
0۱۵ سال بودن بامهسارو نمیشه نادیده گرفت
۲ سال پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
دقیقا. پونزده سال خودش یه زندگیه
۲ سال پیشایلما
0😭😭اصلا دلم نمیخاد این عروسی سربگیره.چه عاشقانه نابی داشتن باهم کاش دوباره بهم برسن 😭
۳ سال پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
عزیزم😍اره عاشقانهها نابن اما باید در زمان درستش باشنوگرنه دیگه به درد نمیخورن
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

انیس
0یاشار رو خیلی زیاد میتونم درک کنم اون به مهسا دلبستس ولی فکر نازگل اذیتش میکنه چون یه زمانی دوستش داشته و باهاش خاطراتی داره