دوست داشتی؟
slider

رمان او، اویی که دیگر او نبود

  • زبان فارسی
  • 39.8K 👁
  • 154 ❤️
  • 239 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام او، اویی که دیگر او نبود

یاشار و نازگل زمانی دلداده‌ی یکدیگر بودند و دست تقدیر باعث برهم‌خوردن نامزدی‌شان شد. حالا برای هردو بعد از پانزده سال چه اتفاقاتی افتاده که یکدیگر را دوباره می‌بینند؟ و دیدارشان چه اتفاقاتی را رقم خواهد زد آنهم درست وقتی که نازگل در لبه‌ی پرتگاه مرگ است و یاشار در شرف شروع زندگی جدیدش....

پارت اول

مقدمه :
ریتم نفس‌هایم نامنظم و تند شده بودند. لب زیرینم را زیر دندان فشردم تا بر خود مسلط شوم. سرم را تا آخرین حد بالا گرفتم. طوری که پوست زیر گردنم کش آمد. چشمانم را محکم روی هم فشردم اما عقل نهیب میزد که تا میتوانی این لحظات را درون ذهنت نگهدار که دیگر فرصتی باقی نمانده. به ثانیه‌ای چشم دوختم به تن آرام خوابیده در تخت. مایع سرم آرام و دانه‌دانه درون رگ او می‌ریخت و هر لحظه با نگاه کردنم به او با خود تکرار می‌کردم که اوست. اما، او دیگر مثل سابق نبود....
---------
فصل اول
دستم را محکم روی فرمان کوبیدم و از ته دل فریاد زدم:
ـ خدا. چرا؟
چیزی ته دلم میجوشید. شاید خاطرات بود. شاید درد بود. شاید گله بود. هر چیزی، اما خیلی بد بود. خیلیخیلی بیشتر از چیزی که قابلبیان باشد. حرفهای دکتر مدام در سرم اکو میشدند. همهچیز مقابل چشمانم رژه میرفتند و به یاد دقایق پیش افتادم که در برابر کلمات دکتر خلعسلاح شده بودم.
"دکتر: راستش قبل از اینکه هوشیاریشون رو از دست بدن فقط اسم شما به زبونشون اومد و ما فورا توی گوشیشون رو نگا کردیم. خوشبختانه قفل خاصی نداشت و تونستیم پیداتون کنیم.
و تازه آن لحظه فهمیدم چرا چند روزیست که نمیبینمش. اما آنقدر شوکه شده بودم که هیچ دقت نکردم که آنها به شماره خیلی قدیمیام زنگ زدهاند و در آن موقعیت اصلا وقت فکر کردن به آن را نداشتم که چطور بعد از این همه سال هنوز شمارهام را دارد. فقط جملهی بعدیاش بود که باعث شد نفس در سینهام حبس شود و دنیا بار دیگر آوار شود روی سرم آنهم برای بار دوم، اما با اختلاف اینکه اینبار کسی دیگر به جای او حرف میزد. همانطور خیره به دهان دکتر که داشت توضیحاتی میداد دست راستم را بالا آورده و موهایم را چنگ زدم. تن نیمهجان و شوکه زدهام تلوتلو خوران عقب رفت و به دیوار تکیه زد. سَرم را به چپ و راست حرکت میدادم. نمیدانستم چرا باورم نمیشود. مگر نه اینکه او دکتر بود؟ مگر نه اینکه با جدیت برایم توضیح میداد؟ اما عقل و دلم هر دو منکر میشدند. سُر خورده بر کف بیمارستان نشستم. من، کسی که همیشه و هر لحظه با ابهت قدم بر زمین میگذاشت، الان نشسته بر سنگ سرد کف راهروی بیمارستان بود. دستی که بر شانهام نشست، نگاه ماتم را متوجه خود کرد. با حالتی نزار لب زدم:
ـ هان؟
دکتر لب فشرد و با حالتی آمرانه گفت:
ـ پاشو پسرم. تو باید امیدِ خواهرت باشی.
از لفظ خواهرت، قلبم تیر کشید و همراه خون پمپاژ شده، به تک تک سلولهایم رسید. تکبهتکِ عصبهایم را درگیر کرد و لحظهای تمام وجودم درد شد. گویی که ماشینی با هزاران تن سنگینی از روی تکتک سلولهایم بارها عقب و جلو رفته باشد. حرف دکتر در سرم تکرار میشد. جملهی آخرش در گوشم طنین انداخت: تو باید امیدِ خواهرت باشی.
متوجه نبودم اما حرفهایش را میشنیدم. نمیدانم درست شنیده بودم یا نه؟ کسانی که به کما میروند، در آن حالت، اغما را میگویم، میتوانند حرفهای اطرافیان را بشنوند اما نمیتوانند پاسخی بدهند. من هم در آن لحظه انگار در کمایِ هوشیاری بودم. تفاوتمان در چشمهای باز من و بسته آدم به کما رفته بود. لرزی در جانم نشست و باز هم یاد جملهی آخر دکتر افتادم.
ـ میتونی بری و وسایلش رو از ایستگاه پرستاری بگیری.
آرام کف دستانم را روی سنگ سرد کفِ راهروی بیمارستان گذاشتم و با آخرین توانم، از جایم بلند شدم. با حالی نزارتر از قبل وسایل را تحویل گرفتم و به سمت اتاقی که او را در خود جای داده بود رفتم. از پشتِ شیشه مستطیلی به بدن رها شدهاش روی تخت نگاهی انداختم و قلبم برای او، فشرده شد. نگاه پرستار ایستاده در کنارش که به من افتاد، او هم سر چرخاند و نگاهش میخ نگاهم شد. دستهی کیسه حاوی وسایلش را در دست فشردم. با دستی که معلوم بود تمام جانش را در آن ریخته، ماسکِ اکسیژن را برداشت، علیرغم نگاه خشمگینِ پرستاری که معلوم بود هیچ حوصلهای ندارد. اما او، با لبخندی نزار زیرلب گفت. مثل همیشه. مثل آنوقتها. زمزمهاش را فهمیدم. با وجود لبهای لرزانی که محال بود بتواند درست کلامی را ادا کند، مثل همیشه گفت. تاب نیاوردم و بیدرنگ با قدمهای تند و لرزان از بیمارستان خارج شدم. نفسم تنگ بود. نمیدانستم چه کنم. ناگهان یادم آمد که باید کسی را در بیمارستان داشته باشد، و او، جز من کسی را نداشت. بعد از پر کردن برگهی همراه مریض بیرون رفتم. باید دور میشدم تا میتوانستم تمرکز کنم. سوار ماشین شدم و به سرعت شروع کردم به رانندگی."
با صدای بوق ممتد و بلند ماشین سنگینی که از پشت سرم میآمد به خودم آمدم. باز با خروش و فریاد روی فرمان کوبیدم. هنوز هم با گذشت چند ساعت رانندگی اعصابم متشنج و موضوع برایم غیر قابل هضم بود. امکان نداشت. نه امکان نداشت او، آنطور ما را ترک کند. نه نمیتوانست؛ نمیتوانست.
بلاخره بعد از سالها باز چشمانم بخاطرش به اشک نشست. اما اشکهایم هم مانع رفتنم نشدند. انگار میخواستم خودکشی کنم. اما این آلارم اتمام بنزین بود که باعث شد ماشین را به شانهی خاکی بکشم و در آنجا هقهق گیر کرده در گلویم را رها سازم. زیر لب مدام اسمش را صدا میزدم. باورم نمیشد. هیچ باورم نمیشد. با صدای زنگ گوشیام به خودم آمدم. آن را از روی صندلی برداشتم. با دیدن شمارهی ناشناس گرهای میام ابروانم دواندم. صدایی صاف کرده و جواب دادم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان او، اویی که دیگر او نبود
  • البنت الاسلام

    0

    عالی خوبه ه

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشتون اومده😍

    ۱۲ ماه پیش
  • رها

    در پارت 360

    عالیه اما چقدر غم

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    عزیزدلم. میفهمم چی‌میگی🥲امیدوارم خوش به دلت بشینه جونم💛

    ۱ سال پیش
  • رها

    در پارت 210

    یعنی چی یعنی به همین راحتی تمام بشه چقدر تلخ نویسنده جون 😭🥺

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    گاهی چیزی پیش میاد که دلت نمیخواد عزیزم🥲💛

    ۱ سال پیش
  • انیس

    در پارت 200

    یاشار رو خیلی زیاد میتونم درک کنم اون به مهسا دلبستس ولی فکر نازگل اذیتش میکنه چون یه زمانی دوستش داشته و باهاش خاطراتی داره

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام دوست خوب و همراه جدیدم😍امیدوارم این رمان خوش به دلت بشینه💛

    ۱ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    بله درسته. ممکنه به مهسا دلبسته باشه اما خب خاطرات کم رنگ شده هنوز هم هستن👏

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 160

    یعنی موقعی که با نازگل بودهم مهسارو وارد زندگیش کرد😐 به بهونه دلسوزی😐

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    باید پیش بریم ببینیم چطوری بوذه😉

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم روز زیبات بخیر😍رمان جدیدم با اسم فیل و فنجان توی سایت قرار گرفته خوشحال میشم دوباره کنار هم باشیم😍

    ۱ سال پیش
  • ؟؟

    در پارت 491

    سلام رمان بینظیر بود و فوق العاده احساسی ، قبلا هم گفتم واقعا مخاطب رو تو دل رمان میکشه ، ممنون از قلمتون نویسنده ی عزیز ، منتظر رمان های بعدی شما هستیم فقط لطفا با پایان خوش 😔❤برقرار باشید

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. شبتون بخیر. خیلی خوشحال شدم که به دلتون نشسته😍😍

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    و من ممنونم از نگاه زیبای شما . قطعا رمان بعدی انقدر تلخ نمی‌نویسم. چون خودم هم شدیدا با دل نازگل و یاشار و‌ ارشا زار زدم😔

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام عزیزم امیدوارم خوب باشی😍رمان جدیدم به اسم فیل و فنجان منتظر نگاه زیبای شماست😍

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 491

    عالیه خوشحالم که همه چیزمعلوم کردی البته باعث اشک ریختنمون شدآخر😘

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم همیشه اشکی که از چشماتون میاد به خاطر شادی باشه. و خوشحالم که خوشتون اومده

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه تا انتهای قصه همراهمون بودین🌹🌹🌹💛💛

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام عزیز و همراه همیشگی😍 رمان جدیدم گذاشته شده خوشحال میشم دوباره ببینمت😍 فیل و فنجان منتظر نگاه زیبای شماست😍

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 490

    بنظر من که اشتباه نبود یاشار به هرحال بامهسا خیانت کرده بود واس همین پارتایی که مربوط به عاشقانه هاش با مهسا بود حس خوبی بهم نمیداد

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    و ما باید بدونیم که خیانت تنها توی اغوش کسی خوابیدن نیست و حتی اجازه دادن به کسی که‌وارد زندگیمون بشه و وارد حریممون بشه هم خیانته

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 490

    رمان اموزنده ای بود خسته نباشید ولی رمان تموم شد تکلیف یاشارباخودش مشخص نشد😅

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    کسی که یکی رو‌تو قلبش داره حتی از روی نفرت، نمیتونه که قلبش رو‌اروم کنه، مهسا یه تکیه‌گاه بود برای یاشار اما نازگل یه حسرت و یکی بود که حس دینی که بهش داشت باعث میشد نتونه فراموشش کنه

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 390

    اخی ارشا و نازگل خیلی دوست دارم

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    منم خیلی🥺

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 330

    باورم نمیشه بلخره یاشار قبول کرد اونم بی تقصیر نبوده فکنم دارم خواب میبینم😅

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 320

    لقب یاشارم میشه یاشارطلبکار😂(فکنم ۱۰ دفعه گفتم از یاشار چقدر بدم میاد😁) فکنم همه این داستانا برای اینه که یاشار اشتباهاتشو تو زندگی بامهسا تکرار نکنه زوج نازگل ارشا خیلی قشنگه خیلی دوسشون دارم

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    دقیقا دنیا همینه تا درست رو یاد نگیری ولت نمیکنه

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 310

    حس میکنم تهش نازگل میمیره ولی کاش نمیرا بعد ازاینهمه سختی باارشا خوشحال باشه

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    کاش🥺

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 290

    چقدر ارشا خوبه یاشارم که عین همیشه طلبکار بااینکه حرص میخورم ولی رمانیه که ادامش جذبم میکنه

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    منم ارشارو دوس دارم😉🤭 خوشحالم که خوش له دلت نشسته عزیزم. امیدوارم تا اخر همینطوری باشه برات😍

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    در پارت 270

    من احساس میکنم نازگل خیانت نکرده

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    عزیزم😍منم امیدوارم حست درست باشه🥺

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟