اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت یک :
چمدانم را به سختی از صندوق اسنپ بیرون می آورم و به دنبال خودم می کشم، زنگ آیفون را می زنم و در باز می شود.
به سختی چمدان را تا راه پله به دنبال خودم می کشم و چون می دانم بالا رفتن از این همه پله کار من نیست، همان جا می ایستم، کمی این پا و آن پا می کنم و دست آخر اشک هایم سرازیر می شود، هر چه تلاش کرده بودم قوی به نظر برسم، نشد، نتوانستم.
روی چمدانم می نشینم و بدون صدا اشک می ریزم.
ـ برفین!!
سرم را بالا می گیرم و طاها را می بینم که با تعجب نگاهم می کند.
ـ داری گریه می کنی؟
ـ طاها لطفا ساکت باش و بزار به درد خودم بسوزم.
طاها در حالی که به زور جلوی لبخندش را گرفته است، می گوید:
ـ حداقل از رو چمدونت بلند شو، من برات ببرم بالا، بعدشم تو راه پله زشته در و همسایه فکر می کنن ما از خونه پرتت کردیم بیرون، داری گریه می کنی، بیا خونه تا دلت می خواد گریه کن.
اشک هایم بند آمده است و حالا با حرص به طاها نگاه می کنم.
ـ به جای اینکه بگی گریه نکن و بهم قوت قلب بدی، میگی بیا خونه گریه کن.
طاها در حالی که پیشانی اش را می خاراند، می گوید:
ـ والا من نمی دونم با شما دختر ها چطور باید حرف زد، هر چی میگیم، بهتون بر می خوره.
طاها جلوتر از من با چمدانم می رود و من در حالی که زیر لب به جانش غر می زنم که ( معلوم نیست با چند تا دختر حرف زده که این قدر اطلاعاتش کامله ) به دنبالش می روم.
به طبقه سوم که می رسیم، طاها صبر می کند تا اول من وارد خانه شوم و وقتی تعلل من را می بیند با دست مرا به داخل خانه هل می دهد.
ـ داری استخاره می کنی دختر؟؟ بیا برو تو دیگه.
پشت چشمی برای طاها نازک می کنم، اصلا نمی فهمید من خجالت می کشم.
وارد خانه که می شوم، دایی و زن دایی به استقبالم می آیند.
ـ دخترم خوش اومدی.
با این حرف دایی و آغوشی که برایم باز کرده بود، دوباره گریه ام می گیرد.
طاها در حالی که به اپن آشپزخانه تکیه داده است، می خندد.
ـ باز شروع کرد.
زن دایی به سمتم می آید و او هم در آغوشم می گیرد.
ـ دخترم گریه نکنی، اینجارو مثل خونه ی خودت بدون قشنگم.
طاها جلو می آید.
ـ آفرین مامان، منم همینو میگم تا قبل از امروز برفین از هفت روز هفته، هشت روزشو خونه ی ما بود، الان این گریه برای چیه؟ واسه اینکه با چمدون اومده؟
دایی و زن دایی به طاها تک پسرشان که خدا بعد از سال ها دوا و درمان به آن ها داده بود، چشم غره ای می روند بلکه ساکت شود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آیدا
0تا این جا جالب بود فقط امیدوارم کلیشه ای نباشه💕
۱ سال پیشثنا
0عالی بود مرسیییی
۱ سال پیشزینب
0خوب بوده تا الان
۱ سال پیشنورا
0۲ پارت خوندم ولی حسم میگه بد نیست
۱ سال پیشزهرا
0رمان خبی است
۱ سال پیشSety
0دوسش دارم دوسش دارم دوسش دارمممم رمانوووو
۱ سال پیشمینا
0من قبلا تا صفحه ۶۰۰و خورده ای خوندم خیلی خوب بود اما از بعد اون دیگه پولی بود ولی رمان خیلی خوب و قشنگیه
۲ سال پیشفاطمه
0خیلی خوب بود
۲ سال پیشفاطمه
0خیلی خوب بود
۲ سال پیشالناز
0تا اینجا خوب بوده ببینم اخرش چی میشع
۲ سال پیشفاطمه خیراندیش
1جالب بود باید ادامه رو بخونم تا نظر کاملم رو بگم
۲ سال پیشElham
1فعلا نظری ندارم تازه پارت اول خوندم
۲ سال پیشآنیا
1هنوزاولشم ببینم چجوریه دستت طلاسعیده جون
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون آنیا
۲ سال پیشآنیا
0❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
۲ سال پیشآتنا
1خیلی قشنگ است
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
0تا این جا خوب بود ولی من درکل این جور رمان هارو دوست دارم 😉