اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت صد و نود و سوم :
من با چشم های از ترس گشاد شده به ناهید خانوم نگاه می کنم که امین حرص می خورد:
-اصلا احمد تو که دلشو نداری چرا با ما اومدی؟
احمد دلخور جواب می دهد.
-خب برام سوال پیش اومد دیگه، بعدشم واسه دیدن قیافه ی عبوس تو نیومدم، دلم می خواد برادرزادمو ببینم.
-پس لطفا تا برسیم به بیمارستان دیگه حرف نزن.
خوشبختانه در ماشین زایمان نکردم و به بیمارستان رسیدیم. هنگامی که درد به سراغم می آمد
لطفا صبر کنید...

مرلین
1رمان بی نظیری هست