پارت صد و نود و سوم :

من با چشم های از ترس گشاد شده به ناهید خانوم نگاه می کنم که امین حرص می خورد:
-اصلا احمد تو که دلشو نداری چرا با ما اومدی؟
احمد دلخور جواب می دهد.
-خب برام سوال پیش اومد دیگه، بعدشم واسه دیدن قیافه ی عبوس تو نیومدم، دلم می خواد برادرزادمو ببینم.
-پس لطفا تا برسیم به بیمارستان دیگه حرف نزن.
خوشبختانه در ماشین زایمان نکردم و به بیمارستان رسیدیم. هنگامی که درد به سراغم می آمد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرلین

    1

    رمان بی نظیری هست

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    چقدر خوب و شیرین شد زندگیشون ،چه سختی های کشیده مادر برفین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️