اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت دوم :
ـ دخترم ما آرزوی دختر داشتن مونده بود به دلمون، با هزار بدبختی خدا این طاها رو بهمون داد، حالا که تو اومدی پیشمون به آرزومون رسیدیم، ما خوشحالیم توام سعی کن مامانتو درک کنی تا کی باید به پای اون بابای معتادت می موند؟ بعدشم تقصیر مامانت نبود که شوهرش قبول نکرد تو با اونا زندگی کنی.
طاها در حالی که موزی از روی اپن برمی دارد، می گوید:
ـ آره چه بهتر اینجا بیخ ریش خودمونی، مامان و بابا هم به آرزوی دختر دار شدنشون رسوندی.
بعد هم غر می زند.
ـ انگار نه انگار چند سال واسه داشتن من به خدا دعا کردن! همون خدا می دونست و بهتون دیر بچه داد، کیه که قدر منو بدونه؟؟؟
زن دایی به سمت طاها می رود و پیشانی اش را می بوسد.
ـ مگه میشه ما قدرتو ندونیم.
شام را دور هم می خوریم و بعد دایی و زن دایی ساعت ده شب به اتاقشان می روند.
دایی پاکبان است و صبح ساعت پنج شیفتش شروع می شود. زن دایی هم آرایشگاه دارد و از ساعت نه صبح تا هشت شب در آرایشگاه کار می کند تا خرج زندگی را در بیاورند. از آن جا که مستاجرند تمام تلاششان این است که خانه ای بخرند اما هر سال با بالا رفتن قیمت ها خرید خانه به تعویق می افتد.
طاها یک سمت کمدش را خالی می کند تا من وسایلم را بچینم و بعد روی تخت می نشیند.
ـ اگه می دونی روی تشک ناراحتی، تو بیا رو تخت من بخواب.
سرم را عقب می گیرم تا صورتش را بهتر ببینم.
ـ نه، ممنون همین که کمدتو تصاحب کردم، بسه.
ـ دختر کم به خودت سخت بگیر، مگه بده شورت و سوتینت تو کمد من باشه؟!!!!!!
با این حرفش چشمانم را درشت می کنم.
ـ بیشور، بی ادب.
طاها در حالی که گردنش را می خاراند، می خندد و برایم زبان درازی می کند.
می دانم می خواهد حال و هوایم را عوض کند و مسخره بازی در می آورد وگرنه طاها پسر بدی نبود.
تشک و پتویم را برمی دارم و به پذیرایی می روم و نزدیک بخاری رختخوابم را پهن می کنم که مامان تماس می گیرد.
ـ سلام برفینم، خوبی مامان؟
با شنیدن صدایش دلم برایش پر می زند اما جلوی خودم را می گیرم تا صدایم نلرزد و مادر تازه عروسم، شب اول ازدواجش نگرانم نشود.
ـ سلام مامان، خوبی.
ـ داری چیکار می کنی؟ خوابیده بودی؟
ـ رختخوابمو پهن کردم ولی هنوز نخوابیدم.
ـ حالت خوبه؟ هنوزم از دست من ناراحتی؟
دیگر نمی توانم خوددار باشم و اشک هایم سرازیر می شود.
ـ مامان دلم برات تنگ شده.
صدای مادر هم بغض دارد.
ـ منم بخدا دلم داره برات پر می کشه، فکر کردی خوشم میاد بالا سر دختر خودم نباشم و بچه های یه مرد دیگه رو بزرگ کنم؟؟
با این حرفش کمی آرام می گیرم و به بقیه حرف هایش گوش می دهم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
زندگی بدون یکی از والدین سخته
۷ ماه پیشزهرا
0تا اینجا خوب بود
۱ سال پیشثنا
0عالیییییییییییی
۱ سال پیشثنا
0عالیییییییییییی
۱ سال پیشفاطمه زهرا حسین پور
0بله چون طنز بود
۱ سال پیشزینب
0بدک نبود شاید بهتر بشه
۱ سال پیشثریا
0خیلی قشنگه عزیزم 🦋😍
۱ سال پیشندا
2خیلی خوبه قشنگه
۱ سال پیشفاطمه
1خیلی خوب بود
۲ سال پیشsama
1عالی واقعا بهترین رمان
۲ سال پیش?راضیه
0تا اینجاش خوشم اومد عالی ممنون 🤍
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون
۲ سال پیشنرگس محمدزاده
0عالی فعلا تا ببینم آخرش چی میشه
۲ سال پیش....
0بدک نیس
۲ سال پیشSadaf
0👍🏻
۲ سال پیشSadaf
0👍🏻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
0وای چقد سرنوشت برفین مثل منو خواهرمه منم مامانم ازدواج کرد و الان منو خواهرم پیش پدرم هستیم و عاشقانه پدر مون رو می پرستیم ولی باز زندگی بدون مادر سخته 🥺🥀