دوست داشتی؟
رمان مزون لباس عروس اثر سهیلا شریفی

رمان مزون لباس عروس

  • زبان فارسی
  • 79.2K 👁
  • 268 ❤️
  • 190 💬

خلاصه رمان طنز مزون لباس عروس

این قصه با ایجاد فضایی شاد و لحنی تا بشه طنز گونه وقایعی رو میگه شاید تلخ شاید شیرین کاراگتر اصلی داستان دختری به اسم خاتون هست و ماجرا هم از زبان اون بیان میشه شغل این دختر خیاطیه که به تدریج به لباس عروس ربط پیدا میکنه و ..! یکی دیگه از شخصیت های اصلی داستان پسری به نام یاحاست که صاحب مزون لپاس عروسه و کم کم وارد داستان ما میشه .!

قسمتی از متن رمان مزون لباس عروس

ناهار رو که خوردیم برگشتم سر کار.
خدا رو شکر کارمون کمتر بود و تقریبا ساعت 4 با انسی و زری راه افتادیم سمت خونه.
سه تایی مون تقریبا هم قد بودیم و شونه به شونه ی هم راه می رفتیم. از زندگی همدیگه
همینو میدونستیم که خیلی بدبختیم. انسی دختر اول خونه بود و نزدیک 30 سال داشت.
پدرش خیلی وقت پیشا فوت کرده بود. انسی که خیاطی می کرد و مادرشم کلفتی تا خرج خونه
و دو تا بچه دیگه جور بشه. زندگی به این یکی خیلی ظلم کرده بود. تو چشماش همیشه غم
بزرگی بود ، یه بار بهم گفت چقدر حسرت میخوره که سن حال و حولش گذشته و هرگز نمی
تونه ازدواج کنه.
زریم دختر یه خونواده پر جمعیت بود. بابای زحمت کشی داشت ولی خب امورات زندگی سخت
می گذشت و زری حالا خانم خودش بود لااقل.
حرف خاصی نزدیم و همش از کار و خستگی و روزگار گفتیم. به ایستگاه که رسیدیم من
ترجیح دادم کمی تو خیابون گشت بزنم. ازشون خدافظی کردم و راه افتادم. ژاکت آبی رنگ
و رو رفته مو دور خودم پیچیدم تا سرما کمتر اذیت کنه. خودم می دونستم به هوای چی
دارم به سمت اون خیابونه که مغازه های شیکی داشت میر فتم. اینکه به سرعتم اضافه
کردم و یه نیم ساعت بعد رسیدم.
مثل همیشه به تابلوی طلایی رنگ سر در مغازه انداختم که روش نوشته بود مزون لباس
عروس مینو. بعدم عین بخطک رفتم پشت شیشه و لباس عروسا رو با چشمم غورت دادم. یکی از
یکی خشگل تر. چشم چرخوندم و مات یه لباس عروس شدم که جدید گذاشته بودن تو ویترینی
که طرف دیگه بود. با دهن باز رفتم سمتش و جلوش وایسادم.
- ای ول، بنازم چی دوخته طرف! یعنی میشه منم یه روزی یکی از اینا بدوزم؟ یعنی میشه؟
هی خدا...
تو سیر و سلوک خودم بودم که متوجه شدم یه خانم خیلی شیک از تو مغازه داره نگام می
کنه. هول شده بودم. نگامو دزدیم و از اونجا درو شدم. به قدری تند راه می رفتم و سر
به زیر که نفهمیدم چجوری رسیدم ایستگاه.
نفس راحتی کشیدم و یه جا وایسادم تا حالم جا بیاد. 10 دقیقه ای مونده بود تا واحد
برسه اینه که چار چشمی شروع کردم مردمو پائیدن.
کمی اونطرف تر یه پسر و دختر در حال دادن دل و قلوه بهم دیگه بودن. پسره قیافه بدی
نداشت و الحق کار آرایشگر که ابرو براش برداشته بود عالی بود. یه خرمن موی مشکیم رو
سرش بود. ولی لاغر مردنی بود منم از این ریخت چندشم میشه. دختره هم که خدا بده برکت
آرایش که نه گریم کامل. یه نگاه به موهاش کردم که دیدم بله دختر خانوم بگی نگی طاس
تشریف داره.
خندم گرفته بود . با خودم گفتم : بدبخت اگه این پسره دوستت داشت کمه یه کم مو بهت
قرض می داد. واحد رسید و به همه ی این حرفا خاتمه داد.
دو هفته ای میشد که عصرا زودتر میرفتیم خونه . نگران بودم، سفارش تولیدی کم شده بود
اگه همینجوری ادامه پیدا میکرد بیکار شدن لاقل یکی از ما حتمی بود.
کارم از بقیه زودتر تموم شد. به ایستگاه واحد که رسیدم دلم هوای مزون رو کرد. از
اون روز که خانم با چشماش مچمو گرفته بود نرفتم. ولی الان دیگه نتونستم و با قدمای
بلند راه افتادم. خدا نوکرتم این مزون چی بود سر راه من قرار دادی ؟لامصب به روزم
هست دیگه نمیشه جلوش تاب آرود.
از همون دور متوجه دو تا لباس جدید شدم. چه جیگر بودن یه لباس آبی کم رنگ با دامن
ساتن و حریر و پر از مرواریدای آبی پر رنگ و یه لباس نباتی که دامنش با شکوه تمام
مثل چتر باز شده بود ، پر بور از پولک دوزیای ظریف نباتی پر رنگ.
چیزی نمونده بود که دماغمو بچسبونم به شیشه ولی یه لحظه قلبم اومد تو دهنم. دست یکی
رو شونه ام بود. شستم خبر دار شده که بله یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک آخرش
که میزنن توسرت و می گیرنت که.
با طمائنینه برگشتم و یه لبخند فوق العاده زشت نشوندم رو لبم. ای ول همون خانومه
بود. دست مریضاد به مچ گیریش.
با یه صدای جیگولی و ملوس گفت: دخترم میشه بیای تو ؟
عین این پسر بچه هایی که همه غلطی می کنن بعد با قیافه بسیار مظلوم نما خودشونو
تبرئه می کنن ، گفتم: خانم به خدا من قصدی نداشتم!
- می دونم ، چرا هولی؟ بیا تو از نزدیک بقیه لباسا رو هم ببین!
جاااااااااااااااااااااااا ن؟ با من بود؟ یعنی درست می شنیدم؟ من برم تو این مزونه
خشگله جیگره؟
- چرا معطلی بیا دیگه.
بس بود ناباوری، بدو پشت سرش رفتم تو این از اون فرصتا بود که باید نهایت سو
استفاده رو ازش میکردم.
فضا که نبود ، بهشت بود. گرم، یه آهنگ فوق ملیح طنین افکنده بود وای. سر چرخوندم
سنکوب کردم. چی میدیدم خدا. یه در گند شیشه ای بود این هیچی اونورشو عشق بود. رفتم
سمتش. سقف سالن پر بود از لامپای کوچیک کف سالن پر از مانکنای تو ر پوشیده و


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مزون لباس عروس
  • یه کسی

    0

    از امیرخان و خود نویسنده ممنونم بابت رمان ولی خب یدفه وسطش میرف یه جای دیگه حداقل یه اینتر بزن بفهمیم مال چند وقت بعده داداشم. بعد چرا اینقد زود جمش کردین خب، بهترم میتونستی بنویسیا

    ۴ هفته پیش
  • ....

    1

    داستان میتونست بهتر و با توضیحات بیشتری نوشته بشه و ابراز علاقه بین خاتون و یاحا به شکل بهتری انجام بشه و بنظرم اگر آخر پدر خاتون برمیگشت و میگفت این مدت تو کمپ بوده خیلی بهتر میشد. و در آخر اصلا طنز نبود و میتونست به نحوی بهتر نوشته بشه. رمان بد نبود ولی پیشنهاد نمیکنم.

    ۱ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    خوب بود ، فقط خیلی سریع پیشرفت

    ۲ ماه پیش
  • Nazdar

    1

    اولاش خوب بود ولی از یه جایی به بعد انگار حوصله نویسنده سر رفته و فقط میخاست داستانو تموم کنه 😐😂عاقا به زمان مخاطبتون ارزش بزارید ، یهو از شب به صبح میپری لااقل بنویس (فردا صبح) مغز ادم نسوزه ، یجوری بود فک کردم رمان دیگس وسطش😐😂🤌

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    قشنگ بود 👏🏻

    ۲ ماه پیش
  • یاسی

    0

    تکلیف باباش معلوم نشدچرا درکل رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • Nyx_q

    1

    عالییی بود ولی چرا تکلیف پدر خاتون معلوم نشد؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    قشنگ بود آخرش تکلیف پدر خاتون معلوم نشد و سرهم بندی شده بوددرکل بد نبود

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    2

    یهویی خاتون و یاحا بهم ابراز علاقه کردند تکلیف باباش هم معلوم نشد.باید یاحا بعد برگشت دنبال خاتون همه جا رو میگشت ولی تو موسسه همو دیدند.

    ۵ ماه پیش
  • اسا

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود خیلی زیبا تموم شد شخصیت های قشنگ تاثیر عشق روی رابطه واقعا خسته نباشید شما یکی از بهترین ها هستین

    ۶ ماه پیش
  • Samira

    0

    فکر کنم این ۲۲ومین باریه که میان میخونمش خیلی قشنگه

    ۶ ماه پیش
  • raha

    5

    اصلا سبک طنزی تو این رمان نبود، جمله بندی ها یجوری بود، لحن صحبت کردن خاتون خیلی دل نشین نبود، اصلا معلوم نبود چطور بهم اعتراف کردن و رابطه چطور پیش رفت، تکلیف باباش چیشد این وسط، در کل فقط برای بی حوصلگی خوبه بخونید رمان خوبی نبود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    من تازه میخام بخونمش

    ۶ ماه پیش
  • نازنین

    0

    من از این رمان خوشم اومد خوب بود ولی می تونست در آخر بابای خاتون پیدا شه و ابراز احساسات شون خیلی یهویی بود

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    5

    وای توروخدا چی بود این حیف وقتم حیف چشام ک پای این ب درد اومدن من نزدیک چهارصد تا رمان خوندم واین بدترینش بود

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!