دوست داشتی؟
رمان هم سایه ی من اثر شایسته بانو

رمان هم سایه ی من

  • زبان فارسی
  • 121.4K 👁
  • 390 ❤️
  • 219 💬

خلاصه رمان عاشقانه هم سایه ی من

دختری به اسم کیانا که یک بار طعم شکست رو چشیده بهش این فرصت داده میشه تا روی پاهای خودش وایسه و زندگیشو اونجور که دوست داره بسازه تا شاید توی این راه طعم عشق واقعی رو با تمام پستی و بلندیهاش بچشه....

قسمتی از متن رمان هم سایه ی من

موفعي که سکوتم رو ديد خيلي جدي گفت :
- خوب ميشه مدارک نمونه کارهاتو ببينم ؟ سخاوت خيلي ازت تعريف ميکرد!! البته ميدونم يه حور بازار گرمي بود واسه دختر رفيقش ميگفت فوق دانشگاه ... قبول شدي!! منم درسمو اونجا خوندم!!
بدون اينکه نگاش کنم پوشه ي کارامو گذاشتم رو ميزش و اونم توي سکوت شروع کرد به ورق زدن ..
زير چشمي نگاش مي کردم سر بعضي از پلانام مکثي ميکرد و سري تکون ميداد توي همين حين تقه اي به در خورد و پيرمردي که حدس ميزدم مش رحيم باشه با سيني نسکافه و کيک وارد شد با ديدن من لبخندي زد و گفت :
-سلام دخترم
و نسکافه رو جلوم گذاشت منم در جواب لبخند مهربونش لبخندي زدم گفتم :
-سلام پدر جان زحمت کشيديد..ممنون..
اونم گفت :
- نوش جونت بابا...و با گرفتن اجازه بيرون رفت..
وقتي رومو کردم سمت مجد ديدم با يه لبخند محوي داره نگام ميکنه تا نگاه منو ديد سرشو انداخت پايين روي نقشه ها و گفت :
- کارهاتون در حد يه دانشجو بد نيست ولي من اينجا توقع بيشتري از شما دارم بخصوص با توجه به اسم و رسمي که شرکت داره..من بر خلاف زندگي شخصيم که توش آدم اصلا خوشنامي نيستم ولي توي زندگي شغليم فوق العاده موفق و مشهورم نميدونم ميدونيد يا نه شرکت من نسبت به اينکه شرکت نوظهوريه و 4-5 سال بيشتر نيست که ثبت شده ولي توي همين چند سال کم تونسته مشتري هاي خوبي براي خودش دست و پا کنه و پروژه هاي بزرگي رو در دست بگيره ..علاوه بر اينا تونسته توي عرصه ي رقابت برنده ي جوايز متعدديم بشه ..نميخوام از خودم تعريف کنم ولي يه جورايي برنامه ريزي و شيوه ي مديريتي من باعث اين همه پيشرفت شده البته تلاش بچه هاي شرکتم غير قابل اغماض ولي شيوه ي عملکرد من باعث شده اين تلاش ها به ثمر برسه.....
با اين حرفاش پوزخندي زدم پيش خودم گفتم نميخوام از خودم تعريف کنم رو خوب اومدي جناب مجد اگه خدايي ناکرده ميخواستي تعريف کني چيکار ميکردي!!!!
يهو با تن صدايي عصبي گفت : خانوم مشفق حواستون کجاست ؟؟؟
در کمال خونسردي گفتم :
-داشتم به اين فکر ميکردم شما نميخواستيد از خودتون تعريف کيد اگه ميخواستيد چيا ميگفتيد پس!!
بر خلاف تصورم که الان حالش گرفته و عصبي ميشه بلند زد زير خنده ... خنده اش قوي و مردونه پر از غرور بود و چهرشو از اونچه بود جذاب تر ميکرد ..از اينکه جذابيتش رو هيچ جوره نميشد انکار کرد لجم ميگرفت و از خودم بدم ميومد..
بعد از اينکه دست از خنديدن برداشت رو کرد بهم و مستقيم زل زد به چشامو گفت :
-خوشم مياد زبونت درازه و من عاشق کوتاه کردن زبون کارمنداي زبون درازم!!!
اخمام رفت توهم و گفتم :
-حالا از کجا ميدونيد من قبول کنم که کارمند شما بشم ؟
لبخندي زد و گفت :
- از اونجا که توي چشمات ميتونم بخونم چقدر توي کار و درست جاه طلبي و اينجام سکوي پرتاب خوبيه براي امثال تو..
يه چند ثانيه اي توي چشماش خيره شدم .. بعدم کم آوردم و سرمو انداختم پاين.. اونم ديگه ادامه ي حرشفو نگرفت و گفت :
-نسکافتو بخور يخ کرد .
بعد از خوردن نسکافه پوشه ي کارامو سمتم گرفت و در کمال ادب گفت :
- خوشحال ميشم از فردا بياي سر کار ساعت کاري قانوني اينجا 8 صبح تا 5 بعد از ظهره و بشتر از اين اضافه کاري محسوب ميشه فقط پنج شنبه ها تا ساعت 12 که اين در مورد تو که تازه کاري صدق نميکنه يعني پنج شنبه هام تا 5 ميموني ...در ضمن يک ماه بصورت آزمايشي هستي و اگه راضي بودم همکاريتو با ما ادامه ميدي ..سخاوت گفته شنبه و دوشنبه دانشگاهي تا 3 از دانشگات تا اينجا يه ربع راه بايد بياي و تا 7 بموني .. و کارهاي عقب افتادت رو انجام بدي !
نگاش کردم با حن جدي گفتم :
-از فردا راس 8 اينجام !!
سري تکون داد و گفت :
- خوبه ! در ضمن هيچکس!!! تاکيد ميکنم هيچکس نبايد بفهمه منو تو همسايه ايم!!! چون بفهمن در درجه ي اول واسه ي خودت بد ميشه !دوست ندارم آش نخورده و دهن سوخته بشي!!!
با اينکه از حرفش درست و حسابي چيزي سر در نياوردم ولي قبول کردم و بعد از خداحافظي از شرکت زدم بيرون ...
فصل پنجم :
اولين صبح کاريم از ترس اينکه خواب بمونم ساعت 5.5 از خواب پاشدم و يه صبحانه ي مفصل براي خودم درست کردم تا بقول کتي مغزم مشعوف شه ..و مشغول خوردن شدم ..يه چيزي بد جوري فکرمو درگير کرده بود ديروز بعد از اينکه از شرکت مجد بر گشتم اول به مامان اينا زنگ زدم تا بهشون خبر بدم که که کارم جور شده و بعد از اون با سخاوت تماس گرفت تا ازش بابت لطفي که کرده بود تشکر کنم اما سخاوت چيزي بهم گفت که خيلي فکريم کرد اون گفت :
- آقاي مجد توي اينکار جز بهتريناست بخاطر همين خيلي سخت گيره تا حالا 4 -5 تا دختر پسر از آشناها معرفي کردم ولي هيچکدوم رو قبول نکرده با اينکه همشون سابقه ي کارم داشتن و حداقل يکي از پلاناشون به بهره برداري رسيده , حتي من چون اين ديد رو داشتم چند جا ديگم برات سپرده بودم..
بعدم گفت که تعجب کرده من دانشجو , بدون هيچ سابقه ي کاري رو پذيرفته و اضافه کرد که حتما کارام خيلي عالي بوده و ازين بابت کلي خوشحاله و عين بچش بهم افتخار ميکنه.
از وقتي که گوشي رو با سخاوت قطع کردم يه ترسي مثل خوره افتاد به جونم اونم اينکه چرا منو قبول کرده ... ولي بالاخره با خودم کنار اومدم که فعلا هيچي مهم تر از اينکه خودي نشون بدم و با کار کردن توي اون شرکت رزومه ي کاري خوبي داشته باشم نبود.
بلند شدم ميز صبحانه رو جمع کردم ساعت حدود 6:15 بود , از اونجا که ديروز با توجه به کارکنان اونجا متوجه شده بودم ظاهر آراسته توي شرکت مهمه تصميم گرفتم توي ظاهرم سخت گيري کنم و وسواس بيشتري به خرج بدم ..
يه مانتوي فيروزه اي خيلي خوشرنگ با يک شلوار جين آبي کمرنگ به اضافه ي روسري ابريشم قهوه اي با خال هاي همرنگ مانتوم که يه کيف کفش قهوه اي تکميلش کرد رو پوشيدم ..
پشت چشمم يکم سايه ي آبي خيلي کمرنگ زدم مژه هاي مشکيمم با ريمل کمي حالت دادم..
وقتي رفتم جلوي آينه قدي دم در تا حدودي از خودم راضي بودم!با بسم ا.. رفتم سمت در همزمان با من مجدم از در اومد بيرون و سوتي زد با خنده گفت :
-چيه خانوم مشفق با رئيس شرکت لباساتون رو ست کردين ؟
يه نگاه به ظاهرش کردم ديدم بيراهم نميگه يه کت قهوه اي اسپرت پوشيده بود با بلوز شلوار جين آبي کمرنگ و يه کفش قهوه اي اسپرت خيلي شيک..
خندم گرفت ... که فهميد و ادامه داد : جوابمو ندادين از کجا ميدونستين من تيپ آبي قهوه اي ميزنم که شمام همون تيپ رو زدين؟؟
نگاه گذرايي بهش کردم و گفتم :
-اين فيروزه اي نه آبي
- از نظر ما آقايون کلا آبي ابيه .. حالا فيروزه اي آسماني لاجوردي .. همش آبي محسوب ميشه ما از اين قرتي بازيا نداريم ...
راست ميگفت مامان نوشين و بابام هميشه سر اينکه بابا پرده ي اتاق رو صورتي ميديد و مامان اصرار داشت گل بهيه بگو مگو داشتن !! حتي بابا رنگ اتاق کتي رو که ياسي بود رو هم صورتي ميديد واسه ي همين حرص کتي در ميومد و ميگفت بابا چنان ميگه صورتي ياد اتاق باربي ميفتم ..
موقعي که لبخند رو رو لبم ديد يه جور مهربوني که منو ياد خنده هاي بابا محسن انداخت خنديد و گفت :
-ديدي بالاخره خنديدي..
سري تکون دادم که ادامه داد مسيرمون يکيه با من مياي ؟
ياد ديروز افتادم دوباره يکم اخم کردم و گفتم : نه مرسي خودم ميام ..
مرموز نگام کرد و جدي گفت:
- پس دير نکن!
گفتم :
-سعي ميکنم!!!
يهو انگار چيزي يادش افتاده باشه گفت :
-راستي من تو شرکت اينقدر شوخ نيستم ...خواستم گفته باشم..
نخير انگار اصلا اموراتش نميگذشت اگه سر به سر من نميذاشت ..
با لحن جدي گفتم :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هم سایه ی من
  • فاطمه

    0

    این که فقط یه مرد توی زندگی یه دختر باشه نهایت نجابت و خوشبتیه و متاسفانه نداره باید بگی خوشبختانه

    ۴ هفته پیش
  • سما بانو

    0

    دوستان دنبال یه رمان میگردم اسم شخصیت هاش پرتو و سیاوش هستن، سیاوش نامزد داره و پول برای بیماری نامزدش میخواد، پرتو در ازای دادن پول به سیاوش میگه باید باهام ازدواج کنی کسی میدونه اسم این رمان چیه؟

    ۲ ماه پیش
  • Bbbb

    0

    دوست داشتمش داستان خیلی جذاب و پر فراز نشیب نوشته شده بود هر چند غلط املایی فروان داشت

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    یکی از قشنگترین رمان هایی بود که تا حالا خوندم عالی بود و خیلی شبیه به واقعیت بود و بعضی وقت ها اصلا یادت میزفت که این رمانه و واقعی نیست عالی بود محشر بود

    ۴ ماه پیش
  • Vanil

    1

    دیگه واقعا حوصلم سر رفت، شما رمان خوبی خوتدید پیشنهاد بدید لطفا؟ پایان خوش ترجیحا

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    1

    آواز چکاوک. مگس. اسطوره. اینت به نظر من خیلی خوب بودن

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    رمان خوبی بود،کیانا واقعا صبور و درون گرا بود،در کل رمان خوبی بود،ممنون از نویسنده ی عزیز

    ۲ ماه پیش
  • Diba

    16

    خسته شدم از بس تو ۹۹ درصد رمانا پسره خودش هرشبشو با یکی میگذرونه بعد نوبت دختره که میشه باید تو همه چی اولینش باشه تا یه وقت به پسره و اون غیرت بوقش برنخوره

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    1

    😂😂😂😂😂😂خسته نباشی

    ۲ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    قشنگ بود دوسش داشتم

    ۳ ماه پیش
  • ❤عاطفه❤

    9

    این رمان اولین رمانی بود که چندسال پیش خوندم اون موقع برای من خیلی جذاب وقشنگ بود اما حالا که بیش از ۱۵۰تا رمان خوندم به نظرم خیلی ضعف داشت وقلمش خوب نبود وزیادی کشش میداد وکارهاشون عقلانی نبود

    ۳ سال پیش
  • ریحانه

    0

    عزیزم شما که تجربه دارید تو رمان خوندن میشه چندتا رمان تو سبک رمان های تژگاه وزهار که قلمشون عالی هست معرفی کنید؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان اقای مغرور و خانوم لجباز خیلی قشنگه و رمان همسر اجباری همینطور

    ۳ ماه پیش
  • یاسمن

    0

    این رمان رایگانه خود نویسنده در جریانه

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    1

    دنیا مین گیت

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    رمان بسیار عالی که حتی میشه ازروش یه فیلم ساخت ولی بعضی از جاهاش وحرف هاشون نامفهوم بود ودر کل عالی عالی قشنگترین رمانی بود که تاحالا خوندم

    ۴ ماه پیش
  • Narges

    1

    خیلی عالی بود مخصوصا کل کل هاشون که به آدم اعتماد به نفس زیادی میده🎀

    ۴ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    2

    رمان خوبیه پیشنهاد میدم بخونین ولی خب خیلی جاها ادمو کلافه و حرصی می کنه در کل رمان قشنگی بود و چرا راجب کتی و بهروز دیگه چیزی نگفت دقیقا چیزی ک هیچ *** توجه نکرد! و اینکه اون قسمت آخر که گفت راجب شخصیتا برام خیلی جالب و ناراحت کننده بود🥲

    ۴ ماه پیش
  • زالزالک

    11

    این رمان عاشقانه نیست و درکمترین حالت ترسناک و جنایی محسوب میشه. یه دختر معصوم(مثل همیشه)گیر یه پسر بشدت سمی میوفته و بطرز عجیبی ازهمه کتک زدنا، آزارا ورفتارای رِدفلگش چشم پوشی میکنه و عاشق میمونه! امیدوارم هیچکس تو زندگیش درگیر آدم ناسالم که نیاز به تراپی داره نشه و تصور نکنه این میتونه عشق باشه:)

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!