مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و هفتم :
اشکهایی که بی وقفه از چشمام میچکیدن رو پاک کرد و گفت:
-قول میدم تا جایی که بتونم ارتباطم رو باهات حفظ کنم.
سری تکون دادم و حین بالا کشیدن بینیم آروم گفتم:
-باشه. بریم خونه. فردا بریم خرید.
گردنش رو عقب کشید و یه طور بامزهای زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
-خونه؟ خونه چی داره که مثل کش تومبون تا ولت میکنن میخوای در بری، بری خونه؟
خندیدم و گفتم:
-خب کجا بریم؟
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏🙏🌺