مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و دوم :
طولی نکشید که حامد با سینی چای اومد توی هال. با یادآوری چیزی یهو مثل برق گرفتهها از جا پریدم. حامد قدمی به عقب برداشت و گفت:
-چی شد؟
با وحشت لوسی رو روی کاناپه گذاشتم و خودم رو به اپن رسوندم. کاغذی برداشتم و روش نوشتم:
-بگرد دنبال شنود یا دوربین. هیچی نپرس. وقتی مطمئن شدم بهت میگم.
به کاغذ اشاره کردم و نگاهم رو به حامد دوختم. به طرف کاغذ که اومد با عجله به طرف لوسی رفتم و بغ
لطفا صبر کنید...
