مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و ششم :
وارد جگرکی شدیم. یه میز سرتاسری کنار دیوار داشت که صندلیهای بلندی جلوش بود. موقعیت میز جوری بود که وقتی روی صندلی مینشستی پشتت به تمام مشتریها بود و عملا فقط دیوار رو میدیدی.
حامد اشارهای به میز کرد و گفت:
-هم میتونیم اونجا بشینیم، هم روی یکی از میزای معمولی. رو کدوم راحتتری؟
نگاهی به میزا کردم و گفتم:
-روی این میزی که به دیوار وصله.
حامد خندید و گفت:
-می

لطفا صبر کنید...

Aa
0مهسا جون خیلی زیبا وشیوا مینویسی خسته نباشی لذت بردم ممنونم قلمت پر تکرار🙏👏👏🌺🌺