پارت چهل و ششم :

وارد جگرکی شدیم. یه میز سرتاسری کنار دیوار داشت که صندلی‌های بلندی جلوش بود. موقعیت میز جوری بود که وقتی روی صندلی می‌نشستی پشتت به تمام مشتری‌ها بود و عملا فقط دیوار رو می‌دیدی.
حامد اشاره‌ای به میز کرد و گفت:
-هم می‌تونیم اونجا بشینیم، هم روی یکی از میزای معمولی. رو کدوم راحت‌تری؟
نگاهی به میزا کردم و گفتم:
-روی این میزی که به دیوار وصله.
حامد خندید و گفت:
-می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    مهسا جون خیلی زیبا وشیوا مینویسی خسته نباشی لذت بردم ممنونم قلمت پر تکرار🙏👏👏🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • مهسا خدایی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️