پارت چهل و چهارم :

تا سر خیابون قدم زدیم و برای اولین تاکسی دست بلند کردیم. به سمت دربند حرکت کردیم و تا دربند هرکدوممون توی افکار خودش غرق شده بود. نمی‏دونم چقدر گذشته بود که با صدای راننده تاکسی رشتۀ افکارم پاره شد.
حامد اسکناسی سمت راننده گرفت و گفت:
-بفرمائید آقا.
از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان به طرف رستوران حرکت کردیم. چقدر سخت بود که به خودم بقبولونم حامد داره می‌ره و من دیگه عملا هیچ دوس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژان

    0

    عالیه قلم نویسنده محشرههه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️