مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت پنجاه و پنجم :
داد بلندی زد و تقریبا به عقب پرت شد. دستش رو روی قلبش گذاشت و بعداز چند ثانیه گفت:
-خدا لعنتت کنه لیدا. سکته زدم بچه جان!
خندیدم و گفتم:
-زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. منم اون بالا داشتم سکته میکردم.
خندید و انگشتش رو تهدید وار تکون داد و همونطور که به سمتم میومد گفت:
-الآن یه ضربهای نشونت میدم که...
قبلاز تموم شدن حرفش به سرعت از رو نیمکت بلند شدم و شروع کردم به دویدن.

لطفا صبر کنید...

Aa
0مهسا جون ممنون زیبا بود👏👏👌🌸