پارت پنجاه و پنجم :

داد بلندی زد و تقریبا به عقب پرت شد. دستش رو روی قلبش گذاشت و بعداز چند ثانیه گفت:
-خدا لعنتت کنه لیدا. سکته زدم بچه جان!
خندیدم و گفتم:
-زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. منم اون بالا داشتم سکته می‌کردم.
خندید و انگشتش رو تهدید وار تکون داد و همونطور که به سمتم میومد گفت:
-الآن یه ضربه‌ای نشونت می‌دم که...
قبل‌از تموم شدن حرفش به سرعت از رو نیمکت بلند شدم و شروع کردم به دویدن.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    مهسا جون ممنون زیبا بود👏👏👌🌸

    ۲ سال پیش
  • مهسا خدایی | نویسنده رمان

    ممنون از شما که کامنت‌های انرژی بخش می‌ذارید. سپاسگزارم مهربانو جان 😍❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!