مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت پنجاه و سوم :
حامد املت من رو با سنگک و پیاز جلوم گذاشت و گفت:
-بخور که دیگه همچین املتی گیرت نمیاد.
خندیدم و گفتم:
-من یا تو؟
نگاهی به من کرد و بعد نگاهی به املت انداخت و گفت:
-من. بخور از دهن نیوفته.
تکه نونی برداشتم و گفتم:
-وقتی بری دلت بیشتر برای چی تنگ میشه؟
لقمهش رو قورت داد و گفت:
-برای تو، برای مامانم، برای بوی این املت و سنگک.
خواستم لقمۀ دیگهای بگیرم که
لطفا صبر کنید...

Aa
0مثل همیشه عالی ممنونم خسته نباشید👏👏👏👌🪻