پارت پنجاه و سوم :

حامد املت من رو با سنگک و پیاز جلوم گذاشت و گفت:
-بخور که دیگه همچین املتی گیرت نمیاد.
خندیدم و گفتم:
-من یا تو؟
نگاهی به من کرد و بعد نگاهی به املت انداخت و گفت:
-من. بخور از دهن نیوفته.
تکه نونی برداشتم و گفتم:
-وقتی بری دلت بیشتر برای چی تنگ می‌شه؟
لقمه‌ش رو قورت داد و گفت:
-برای تو، برای مامانم، برای بوی این املت و سنگک.
خواستم لقمۀ دیگه‌ای بگیرم که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    مثل همیشه عالی ممنونم خسته نباشید👏👏👏👌🪻

    ۲ سال پیش
کپی شد!