مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت پنجاه و ششم :
جلوی در خونه پارک کرد و پیاده شد. مستأصل به در خونه نگاه میکردم و استرس داشت نفسم رو بند میاورد. حامد خم شد و کمی سرش رو داخل ماشین آورد و گفت:
-خب پیاده شو دیگه!
دستام رو توی هم گره زدم و گفتم:
-یه دیقه بشین.
نشست تو ماشین و گفت:
-جانم؟ چی شده؟
انگشتامو به بازی گرفتم و پای چپم رو تکون دادم. با صدای لرزونی گفتم:
-حامد من میترسم؟
تای ابروش رو بالا برد و گفت:
لطفا صبر کنید...
