مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و سوم :
-ترسوندیم دیوونه.
خندیدم و گفتم:
-نیتم همین بود. خب چیکارم داشتی؟
دستش رو توی جیبش برد و برگهای رو بیرون کشید و گفت:
-جی جی جی جینگ! بورسیهم اومد.
سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم. برگه رو ازش گرفتم و گفتم:
-کجا؟
لبخند عریضی زد و گفت:
-آلمان. مهد موسیقی.
متعجب گفتم:
-یعنی قرار نیست معماری بخونی؟
دستی توی موهاش برد و گفت:
-بقیه اینطور فکر میکنن. ولی م
لطفا صبر کنید...
