مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و نهم :
-توی این خونه من حرف میزنم و بقیه فقط میگن چشم. اگر نمیتونی قانون من رو مراعات کنی پس جمع کن و از این خونه برو.
با بغض و کینه نگاهش کردم و گفتم:
-چشم پدر.
سری تکون داد و گفت:
-خوبه. فردا صبح میری و انصراف میدی.
پوزخندی زدم و گفتم:
-نه. فردا صبح از خونهتون میرم.
پوزخند متقابلی زد و گفت:
-به سلامت.
از سر جام بلند شدم که مادرم گفت:
-کجا عزیزم؟ شامت ر
لطفا صبر کنید...

Aa
0عالی سپاس👏🌺