پارت چهل و هشتم :

بغضم رو رها کردم و اجازه دادم اشکام پایین بریزن. حس می‌کردم اگر گریه نکنم دق می‌کنم. به پشت دراز کشیده بودم و نگاهم رو به سقف دوخته بودم. دوست داشتم تا ابد بخوابم و دیگه بیدار نشم. زندگی داشت روزهای سخت‌تری رو بهم نشون می‌داد.
توی خاطرات امروزم غرق بودم که کسی در زد. صدام رو صاف کردم و گفتم:
-بله؟
صدای مادرم رو شنیدم که گفت:
-منم مادر. بیام تو؟
با صدای آروم‌تری گفتم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    🙏👌🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️