پارت پنجاه و هفتم :

-بشین سرجات بینیم بابا. حرف بزنید ببینم چه خاکی به سرم شده؟ دخترم طوریش شده؟
دستم رو روی شونۀ بی‌بی گذاشتم و گفتم:
-آروم باش بی‌بی. به خدا کسی طوریش نشده. فقط بابام من‌و از خونه بیرون کرده.
چشماش رو گرد کرد و گفت:
-واسۀ چی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-چون دوست داشتم نویسنده بشم، ولی اون دلش دختری می‌خواست که پزشک باشه. بهم گفت یا باید بری انصراف بدی و پزشکی ثبت‌نام کنی، یا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید👏👌🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!