مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت پنجاه و هفتم :
-بشین سرجات بینیم بابا. حرف بزنید ببینم چه خاکی به سرم شده؟ دخترم طوریش شده؟
دستم رو روی شونۀ بیبی گذاشتم و گفتم:
-آروم باش بیبی. به خدا کسی طوریش نشده. فقط بابام منو از خونه بیرون کرده.
چشماش رو گرد کرد و گفت:
-واسۀ چی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-چون دوست داشتم نویسنده بشم، ولی اون دلش دختری میخواست که پزشک باشه. بهم گفت یا باید بری انصراف بدی و پزشکی ثبتنام کنی، یا
لطفا صبر کنید...

A-a
0عالی بود ممنون خسته نباشید👏👌🌹