لیست کلیه پارتهای رمان مصلوب سراب : پارت های 1 تا 11
تعداد کل پارت های منتشر شده : 11
-
رمان مصلوب سراب - پارت 1
چادر رو تا روی پیشونیم کشیدم و چند قدم جلو رفتم. امام داشت خم میشد تا کفش هاش رو بپوشه. زود سلام کردم که سرش رو بالا آورد و با دیدنم صاف ایستاد و سر به زیر پرسید: - بفرمایید! برای عالم دینی بودن زیادی جوون به نظر میرسید؛ گمون کرده بودم با آخوندی حداقل هفتاد ساله رو در رو خواهم شد اما اون به زور...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 2
برخاستم و چند تقه به در زدم و بازش کردم. شیدا سرش پایین بود و داشت برگه آزمایشی رو بررسی میکرد، سلام کردم اما حتی توجهی به آشنا بودن صدام نکرد در واقع حواسش به برگه بود تا بیمارش. روی صندلی بغل میزش نشستم، سرش رو بالا آورد و با دیدنم تو مطبش متعجب شد. - سراب! رو به روش نشسته بودم اما نمیدونستم...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 3
باز در مقابل بغضی که داشت بهم حمله میکرد جانانه دفاع کردم، شیدا همچنان شکیبا بود. ادامهش رو هم تعریف کردم: - و ده روز پیش ما باهم سالگرد سه سالگی باهم بودنمون رو جشن گرفتیم. نتونستم ادامهش رو بگم و شیدا که فکر میکرد داستانم همینجا تموم شده بلند شد و رفت دوباره پشت میزش نشست. لبخندی زد و گ...
بروزرسانی در : ۴۷ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 4
قصدم رو از بین حرف هام پیدا نکرده بود و من مستقیم و بی پرده بهش گفتم: - میخوام سقطش کنم... ماتش برد فکرش رو نمیکرد من بخوام همچین ریسکی بکنم. با نگرانی خیره شد بهم و گفت: - از چیزی نترس تو فقط باید ازدواج کنی، نمیگم عروسی بگیر فقط میگم عقد کنید. به آیین بگو بارداری و فورا ازدواج کنید بعد ا...
بروزرسانی در : ۴۷ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 5
اگر مانع نمیشد میرفتم و تو آغوشم میگرفتمش، دستش رو قفل دستم میکردم و سرش رو روی شونم میذاشتم تا تو آغوش خودم اشک بریزه و منم غمخوارش بشم. خودم اشکهاش رو پاک کنم و براش قوی ترین مسکن بشم. همونطور که اون برای همهی رنج های من تسکین بود من هم در حد توانم غمش رو کم کنم. صدای بغض آلود و گرفت...
بروزرسانی در : ۴۷ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 6
قدش ازم خیلی کوتاه تر بود ولی خودش با آب خنک صورتم رو شست و صورت خودش رو هم شست. هنوز بغض داشتم اما منم طاقت دیدن گریهش رو نداشتم. حوله رو برداشت و آرومآروم صورتم رو خشک کرد. منم صورت اونرو خشک کردم. نگاهم میکرد و منتظر بود فقط یه کلمه"خوبم" ازم بشنوه. خوب نبودم اما اونرو داشتم من سرابم رو د...
بروزرسانی در : ۴۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 7
در رو باز کرد و نشست سلام داد ولی من بهش اخم کردم. - هلاک شدی بس نیست؟ من گفتم بری با دوستت ملاقات کنی که یکم حالت خوب شه، نه که بیشتر گریه کنی. اشک از گوشه چشمش چکید و با صدایی که از شدت گریه از ته چاه در میاومد لب زد: - بابا نباید میرفت، اون مرد رفتن نبود، آیین چرا خدا بابامون رو گرفت؟ اون که...
بروزرسانی در : ۴۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 8
روی تخت دراز کشیدم و جواب دادم: - هیچی، دراز کشیدم، میخوام بخوابم خیلی خستهم گفتم قبلش صدای تو رو بشنوم. مهربانه گفت: - قربونت برم، کاش میشد بیام پیشت و خودم آرومت کنم. تبسمی روی لبم اومد. - همین الان هم که صدات رو میشنوم باعث میشی آروم بشم. دوباره لحنش همون حالت عجیب عصر رو به خودش گرفت. ...
بروزرسانی در : ۴۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 9
ناامیدانه سکوت کردم و اون ادامه داد: - یه احتمال وجود داره، اونم اینه که پدر آسیزو رفته باشه دیدن اقوامش. ادامهش رو خودم گفتم: - و هیچکس نمیدونه اقوامش کی و کجا هستن... سعی کرد بهم امید بده. - ولی به هر حال برمیگرده، اگر پدد پولوس رو پیدا کنیم شاید اون بتونه کمکمون کنه. بدون این که دست به قه...
بروزرسانی در : ۴۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 10
«سراب» تردید رو کنار گذاشتم و وارد مطب شدم. هیچکس جز منشی نبود اونم انگار تازه رسیده بود. سلام کردم و نوبت گرفتم، کنجکاوانه نگاهم میکرد و قطعا سوالش بود که چرا دوباره رفتم ولی هیچ چیزی نپرسید. رفتم نشستم، میدونستم شیدا کی میره مطب، عمدا زود رفته بودم که زود نوبت بگیرم. کم کم سالن انتظار پر شد و...
بروزرسانی در : ۴۵ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 11
زل زدم بهش، برآشفته بود و درمونده نگاهم میکرد. بغضم رو به زور آب دهنم پایین دادم و گفتم: - این موجود فقط رویای آیین نیست، آرزوی منم هست، شیدا، آیین درست لحظهایی که داشتم آخرین نفسم رو تو مرداب میکشیدم دستم رو گرفت و منو از اون مرداب غم و غصه بیرون کشید، اون منو از مرگ تدریجی بیرون کشید و بهم ز...
بروزرسانی در : ۴۵ دقیقه پیش
- 1
