لیست کلیه پارتهای رمان مصلوب سراب : پارت های 1 تا 19
تعداد کل پارت های منتشر شده : 19
-
رمان مصلوب سراب - پارت 1
چادر رو تا روی پیشونیم کشیدم و چند قدم جلو رفتم. امام داشت خم میشد تا کفش هاش رو بپوشه. زود سلام کردم که سرش رو بالا آورد و با دیدنم صاف ایستاد و سر به زیر پرسید: - بفرمایید! برای عالم دینی بودن زیادی جوون به نظر میرسید؛ گمون کرده بودم با آخوندی حداقل هفتاد ساله رو در رو خواهم شد اما اون به زور...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 2
برخاستم و چند تقه به در زدم و بازش کردم. شیدا سرش پایین بود و داشت برگه آزمایشی رو بررسی میکرد، سلام کردم اما حتی توجهی به آشنا بودن صدام نکرد در واقع حواسش به برگه بود تا بیمارش. روی صندلی بغل میزش نشستم، سرش رو بالا آورد و با دیدنم تو مطبش متعجب شد. - سراب! رو به روش نشسته بودم اما نمیدونستم...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 3
باز در مقابل بغضی که داشت بهم حمله میکرد جانانه دفاع کردم، شیدا همچنان شکیبا بود. ادامهش رو هم تعریف کردم: - و ده روز پیش ما باهم سالگرد سه سالگی باهم بودنمون رو جشن گرفتیم. نتونستم ادامهش رو بگم و شیدا که فکر میکرد داستانم همینجا تموم شده بلند شد و رفت دوباره پشت میزش نشست. لبخندی زد و گ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 4
قصدم رو از بین حرف هام پیدا نکرده بود و من مستقیم و بی پرده بهش گفتم: - میخوام سقطش کنم... ماتش برد فکرش رو نمیکرد من بخوام همچین ریسکی بکنم. با نگرانی خیره شد بهم و گفت: - از چیزی نترس تو فقط باید ازدواج کنی، نمیگم عروسی بگیر فقط میگم عقد کنید. به آیین بگو بارداری و فورا ازدواج کنید بعد ا...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 5
اگر مانع نمیشد میرفتم و تو آغوشم میگرفتمش، دستش رو قفل دستم میکردم و سرش رو روی شونم میذاشتم تا تو آغوش خودم اشک بریزه و منم غمخوارش بشم. خودم اشکهاش رو پاک کنم و براش قوی ترین مسکن بشم. همونطور که اون برای همهی رنج های من تسکین بود من هم در حد توانم غمش رو کم کنم. صدای بغض آلود و گرفت...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 6
قدش ازم خیلی کوتاه تر بود ولی خودش با آب خنک صورتم رو شست و صورت خودش رو هم شست. هنوز بغض داشتم اما منم طاقت دیدن گریهش رو نداشتم. حوله رو برداشت و آرومآروم صورتم رو خشک کرد. منم صورت اونرو خشک کردم. نگاهم میکرد و منتظر بود فقط یه کلمه"خوبم" ازم بشنوه. خوب نبودم اما اونرو داشتم من سرابم رو د...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 7
در رو باز کرد و نشست سلام داد ولی من بهش اخم کردم. - هلاک شدی بس نیست؟ من گفتم بری با دوستت ملاقات کنی که یکم حالت خوب شه، نه که بیشتر گریه کنی. اشک از گوشه چشمش چکید و با صدایی که از شدت گریه از ته چاه در میاومد لب زد: - بابا نباید میرفت، اون مرد رفتن نبود، آیین چرا خدا بابامون رو گرفت؟ اون که...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 8
روی تخت دراز کشیدم و جواب دادم: - هیچی، دراز کشیدم، میخوام بخوابم خیلی خستهم گفتم قبلش صدای تو رو بشنوم. مهربانه گفت: - قربونت برم، کاش میشد بیام پیشت و خودم آرومت کنم. تبسمی روی لبم اومد. - همین الان هم که صدات رو میشنوم باعث میشی آروم بشم. دوباره لحنش همون حالت عجیب عصر رو به خودش گرفت. ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 9
ناامیدانه سکوت کردم و اون ادامه داد: - یه احتمال وجود داره، اونم اینه که پدر آسیزو رفته باشه دیدن اقوامش. ادامهش رو خودم گفتم: - و هیچکس نمیدونه اقوامش کی و کجا هستن... سعی کرد بهم امید بده. - ولی به هر حال برمیگرده، اگر پدد پولوس رو پیدا کنیم شاید اون بتونه کمکمون کنه. بدون این که دست به قه...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 10
«سراب» تردید رو کنار گذاشتم و وارد مطب شدم. هیچکس جز منشی نبود اونم انگار تازه رسیده بود. سلام کردم و نوبت گرفتم، کنجکاوانه نگاهم میکرد و قطعا سوالش بود که چرا دوباره رفتم ولی هیچ چیزی نپرسید. رفتم نشستم، میدونستم شیدا کی میره مطب، عمدا زود رفته بودم که زود نوبت بگیرم. کمکم سالن انتظار پر ش...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 11
زل زدم بهش، برآشفته بود و درمونده نگاهم میکرد. بغضم رو به زور آب دهنم پایین دادم و گفتم: - این موجود فقط رویای آیین نیست، آرزوی منم هست، شیدا، آیین درست لحظهایی که داشتم آخرین نفسم رو تو مرداب میکشیدم دستم رو گرفت و منو از اون مرداب غم و غصه بیرون کشید، اون منو از مرگ تدریجی بیرون کشید و بهم ز...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 12
قرص رو زیر زبونم قرار دادم و لب هام رو روی هم دوختم، عقم گرفتم اما مقاومت کردم. خودم رو رسوندم به دیوار و سر خوردم نشستم رو زمین و تکیه دادم به دیواری که شاید از فردا تنها تکیه گاهم میشد. عرق شرشر از پیشونیم میریخت، خونه کوره آجر پزی نبود اما من فرقی هم بینشون نمیدیدم. شیاطینی که تشویقم میکر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 13
تلخ ترین حقیقت من همین بود، آیین فقط چند روز بود که پدرش رو از دست داده بود و من بچهش رو هم ازش گرفتم، وقتی خودم رو جاش گذاشتم فهمیدم من باشم نمیبخشم، اونم با اینکه خیلی رئوف و عاشق بود، منو نمیبخشید. کنارم بود، دستم تو دستش بود، خم میشد پیشونیم رو میبوسید و گونهم رو نوازش میکرد ولی من دا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 14
لحنش رو الکی شاد کرد که گولم بزنه. - سراب شب حتما تصویری تماس بگیر، باید ببینی ساحل چطوری شده. سن گول خوردنم خیلی وقت بود گذشته بود ولی زورکی لبخند زدم. - چشم، من هم فعلا پیش شیدام شب زنگ میزنم همرو میبینیم. - خداحافظی کردم و گوشی شیدا رو بهش دادم. پتو رو روی سرم کشیدم و اجازه دادم اشکهام رو...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 15
دیگه تحمل نداشتم، نمیتونستم هم تو روی آیین نگاه کنم، چارهایی جز فرار برام نمونده بود. شیدا رو بغل کردم و ازش خواهش کردم تحت هیچ شرایطی جام رو به آیین نگه. با اشکهای روون و حال و هوای بارونی سوار اتوبوس شدم و چشمبند زدم به چشمهام. سرم رو به صندلی تکیه دادم و باریدم، انقدر باریدم که خوابم برد....
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 16
بهانهم همون دلتنگی دروغیم بود، دلتنگ بودم ولی دلیل رفتنم دلتنگی نبود فرار از آیین بود. مامان برام اتاق مهمون رو آماده کرده بود ولی آرسی چسبید بهم که شب باید پیش من بخوابی و منم ناچار قبول کردم. همه از دیدنم خوشحال شدن ولی من نبودم. همه فکرم پیش آیین بود که الان داره چیکار میکنه و چه حالیه. آی...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 17
تنش رو نوازش میکردم و سرش رو روی شونهم قرار میدادم، چشمهام رو میبستم و عطرش رو تا اعماق وجودم میکشیدم. دوباره اشکم چکید. - من که چیزی کم نذاشتم، من که خطایی نکردم، چرا رفتی! من دارم میمیرم سراب، چرا تو این حال رهام کردی! از دست دادن سراب چند روز بعد از مرگ پدرم وحشتناک ترین اتفاقی بود که ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 18
اشکهام روون شدن، معین تنها کسی بود که من پیشش بچه میشدم، شکست خورده همونجا روی زمین نشستم و به دیوار تیکه دادم. اونم نشست و مبهوتاته پرسید: - چی شده آیین، چرا جدا شدین؟ سوال من هم همین بود ولی جوابی نداشتم. - نمیدونم، نمیدونم چرا جدا شدیم اونم همون کاری رو کرد که شما کردین، اونم بیخبر و بی...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 19
گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و فورا با پری تماس گرفت و اون هم زود جواب داد. معین بلافاصله بعد از احوال پرسی گفت: - پری خیلی فوری به کمکت نیاز دارم. ..... - میخوام علت بستری شدن یکی رو بفهمم. ..... معین گوشی رو از گوشش پایین آورد و از من پرسید: - کی بستری بوده؟ ذهنی حساب کردم و جواب دادم: - بیست ...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
