مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست :
خواهر نازنینم بیست سالگی رفت کانادا و دیگه برنگشت، به نیت تحصیل رفت و آخرم با جرمی آشنا شد و ازدواج کردن. زندگی خیلی خوبی داشتن.
منم زیاد میرفتم پیشش و زیاد هم میمونم اونم زبان یادم میداد.
وقتی بچه دومش رو حامله شد، دکتر استراحت مطلق داد و مامانم رفت تا مراقبش باشه. بابام هم دوری زنش رو طاقت نیاورد و یه ماه بعدش اونم رفت. اونجا خونه داشتیم چون برادرم ده سالی میشد که مهاجرت ک
لطفا صبر کنید...
