مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت هجده :
اشکهام روون شدن، معین تنها کسی بود که من پیشش بچه میشدم، شکست خورده همونجا روی زمین نشستم و به دیوار تیکه دادم. اونم نشست و مبهوتاته پرسید:
- چی شده آیین، چرا جدا شدین؟
سوال من هم همین بود ولی جوابی نداشتم.
- نمیدونم، نمیدونم چرا جدا شدیم اونم همون کاری رو کرد که شما کردین، اونم بیخبر و بیخداحافظی رهام کرد رفت.
- یعنی چی رفت، کجا رفت، اصلا چرا رفت؟
عصبی فریاد زد
لطفا صبر کنید...
