مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سوم :
باز در مقابل بغضی که داشت بهم حمله میکرد جانانه دفاع کردم، شیدا همچنان شکیبا بود. ادامهش رو هم تعریف کردم:
- و ده روز پیش ما باهم سالگرد سه سالگی باهم بودنمون رو جشن گرفتیم.
نتونستم ادامهش رو بگم و شیدا که فکر میکرد داستانم همینجا تموم شده بلند شد و رفت دوباره پشت میزش نشست. لبخندی زد و گفت:
- خیلی کلکی، منو باش که خیال میکنم رفیقتم، چهار ساله با یکی در ارتباطی و ازم پنهون کردی!
جون میکندم تا تصمیمم رو بیان کنم و اون گمان میکرد خوشبختی وجودم رو گرفته.
سکوتم رو که دید با خنده پرسید:
- اسم این مردِ مرد چیه؟
بی مکث اسم زیبای جانانم رو به لب آوردم:
- آیین.
ابرو هاش رو بالا داد.
- بهبه چه اسم قشنگی داره داماد خواهرم.
داماد خواهرم، دو کلمهایی بود که من قصد داشتم بینشون دو تا خط موازی بکشم و تا ابد به هم حرومشون کنم. مکالمه هر چه قدر پیش میرفت ابراز تصمیم نهاییم دشوار تر میشد.
شیدا سر تا پا ذوق شده بود و رسما داشت از خوشی پرپر میزد که من با یه مرد ارتباط عاشقانه دارم. دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:
- بده عکسش رو ببینم.
بی حرف دستم به داخل کیفم رفت و گوشیم رو برداشت. روشنش کردم و وارد قسمت تصاویر شدم.
انگشتم رو روی یکی از عکس های دلدارم لمس کردم و عکس تمام صفحه شد در گوشیم.
شیدا گوشی رو از دستم کشید و تا عکس آیین رو دید لبخند پهنی زد.
- آقا داماد چشم رنگیه، چه موهای طلایی هم داره.
خوبه خوشتیپه، بگو بیینم آیین میدونه حاملهایی یا میخوای غافلگیرش کنی؟
تنها چیزی که تو اون شرایط حال آیین رو خوب میکرد خبر بابا شدنش بود. هوای یه بارش حسابی رو داشتم و باید بارون میشدم.
جوابش رو صادقانه دادم:
- نمیدونه نمی...
اجازه نداد کامل کنم.
- چرا نگفتی؟
- چون به راه محمده...
مات موند و اصلا نفهمید چی گفتم، تاملی هم نکرد درک کنه به جاش بهتش رو در سوالش ریخت.
- راه کی، محمد کیه؟
جون میکندم تا حروف رو کنار هم بذارم و جمله کنم.
- آیین، مسلمونه.
کمی مکث کرد و سپس بی هیچ نگرانی گفت:
- خب باشه، سراب تو باید خیلی زود بهش بگی و هر چه زود تر ازدواج کنید، میدونی که مامانت یا بابات بفهمن حاملهایی اصلا خوب نمیشه.
دستم رو روی جواهرم کشیدم و حسرت وجودم رو گرفت، همه خواسته و آرزوی من متولد شدن بچهایی بود که در شکم خودم رشد کرده بود و پدرش همون مرد چشم رنگی بود.
- نمیتونیم ازدواج کنیم اون...
باز اجازه تکمیل جملهم رو نداد.
- میتونید، در دین اسلام، دین و مذهب مرد از دین و مذهب زن حائز اهمیت تره.
باری دیگر حالتش از شوق و ذوق به تعجب بدل شد و پرسید:
- شما دو تا، تا حالا نرفتین از عالم دینی اونا یا کشیش خودمون چیزی بپرسید؟
خواستم پاسخ بدم ولی اون دنبال جواب نبود دوباره به حالت خوشی قبل برگشت.
- سراب دو سه هفته دیگه ماه محرمه، مسلمون ها محرم و ماه بعدش، صفر رو عروسی نمیگیرن ها
شما باید هر چه زود تر ازدواج کنید وگرنه تا عزاداری عمومیشون تموم شه تو شکمت بالا میاد
اون موقع شهره روزگارت رو سیاه میکنه.
بلاخره بغض بهم غلبه کرد.
- شیدا نمیتونیم ازدواج کنیم اون پدرش...
اشک از لای مژه هام رها شد و گریه مانع شد، تا سکوت کنم و ابرهای گرفته قلبم ببارن.
حالم رو فهمید و خودش درک کرد مشکل غیرقابل حل دارم.
اومد کنارم نشست و سرم رو روی شونش قرار داد.
فرصت داد تا خالی بشم و بتونم به سوالاتش جواب بدم.
دقایقی در همون حالت گذشت، نفسی گرفتم و از مشکلم حرف زدم:
- آیین نمیدونه من مسیحیم ولی بعد از فهمیدنش هم قاطعانه میگم که نظرش نسبت بهم تغییری نمیکنه، اما نمیتونه باهام ازدواج کنه.
چون برخی علما میگن ازدواجش با من مشکلی نداره و بعضی میگن اشکال داره و عقد حلال نمیشه.
بی طاقت تو حرفم دوید:
- تو نگران چی هستی، شما همرو دوست دارید و میتونید ازدواج کنید...
طاقت منم تموم شد و به تندی گفتم:
- صبح رفتم مسجد با عالم دینی صحبت کردم بهم گفت باید تغییر مذهب بدم گفت باید غسل کنم و مسلمون بشم.
خواستم قبول کنم اما اون گفت اگر قلبا پا تو این مسیر نذارم هزار غسل و آیه هم نمیتونه منو مسلمون کنه.
شیدا سردرگم شده بود و حیرون نگاهم میکرد.
غمگین و غصه دار لب زدم:
- حتی اگر هم کیش هم بودیم باز الان نمیتونستیم ازدواج کنیم، پدر آیین فقط پنج روزه فوت کرده.
دوست های مسلمونم میگن اونها گاهی برای عقد و عروسی یا هر نوع مراسم شادی، تا سالگرد عزیز از دست رفته صبر میکنن.
اونها در ضروری ترین حالت ها هم حداقل تا چهلم مرده منتظر میمونن...
با لحنی پر از جدیت پرسید:
- میخوای چیکار کنی؟
برای جواب از حرفی که خودش زده بود وام گرفتم.
- تا چهلم پدرش بگذره محرم و صفر میرسه و نمیشه ازدواج کنیم، البته اگر خانوادش هم ناراضی نباشن با یه دختر مسیحیِ مطلقهِ قبل از ازدواج حامله شده و همچنین بلافاصله بعد از چهلم پدرش، ازدواج کنه.
اخم کرد و غر زد:
- از خداشون باشه تو عروسشون بشی، طلاق گرفتی، دزدی که نکردی، آدم که نکشتی!
لطفا صبر کنید...
