مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت پانزده :
دیگه تحمل نداشتم، نمیتونستم هم تو روی آیین نگاه کنم، چارهایی جز فرار برام نمونده بود. شیدا رو بغل کردم و ازش خواهش کردم تحت هیچ شرایطی جام رو به آیین نگه. با اشکهای روون و حال و هوای بارونی سوار اتوبوس شدم و چشمبند زدم به چشمهام. سرم رو به صندلی تکیه دادم و باریدم، انقدر باریدم که خوابم برد. با تکونی که زن بغل دستیم میداد بیدار شدم، چشمبند رو برداشتم.
اتوبوس ایستاده بود و هم
لطفا صبر کنید...
