پارت پانزده :

دیگه تحمل نداشتم، نمی‌تونستم هم تو روی آیین نگاه کنم، چاره‌ایی جز فرار برام نمونده بود. شیدا رو بغل کردم و ازش خواهش کردم تحت هیچ شرایطی جام رو به آیین نگه. با اشک‌های روون و حال و هوای بارونی سوار اتوبوس شدم و چشم‌بند زدم به چشم‌هام. سرم رو به صندلی تکیه دادم و باریدم، انقدر باریدم که خوابم برد. با تکونی که زن بغل دستیم می‌داد بیدار شدم، چشم‌بند رو برداشتم.
اتوبوس ایستاده بود و هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️