لیست کلیه پارتهای رمان مصلوب سراب : پارت های 21 تا 39
تعداد کل پارت های منتشر شده : 39
-
رمان مصلوب سراب - پارت 21
دستم رو بین دستهاش گرفت و نوازش کرد. - میترسی بخاطر مذهبت طردت کنه؟ قاطعانه جواب دادم: - نه، آیین دوستم داره ولی... - ولی چی، چه مشکلی داری؟ دستم رو از دستش کشیدم و بلند شدم، حرف زدن راجب مردی که بهش خیانت کرده بودم راحت نبود. - بهش نگفتی قبلا ازدواج کردی؟ صادقانه پاسخ دادم: - جز مذهبم همه چی...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 22
«آیین» دستم رو روی زنگ قرار دادم و فشردم اما باز هم کسی نبود در رو باز کنه. هر چند روز یک بار میرفتم به امید اینکه سراب در رو باز خواهد کرد ولی ناامید برمیگشتم. اینبار چرخیدم و زنگ واحد روبه رویی رو زدم. یه خانم جوون که چادر سر کرده بود در رو باز کرد. مسلمون ها روی پوشش و فاصله مرد و زن حسا...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 23
معین مطیعانه گوشیش رو از جیبش درآورد و با پریماه تماس گرفت. تا اون با پری صحبت کنه من برگشتم داخل ساختمون و سردرگم دور و برم رو کاویدم. بدون من هم همهچیز درست پیش رفته بود؛ مدتی که من در پی سراب آواره شهر شده بودم، معین جورم رو میکشید. پس از چند دقیقه اون هم برگشت داخل. - گفت خودش هنوز برنگشته...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 24
نگاهش رنگ غم گرفته بود و فریاد میزد اتفاق بدی رخ داده. - آیین، سراب... مکث کرد، براش سخت بود بگه سراب چی شده یا چیکار کرده. و من داشتم دچار جنون میشدم. یقهش رو گرفتم و با عصبانیت غریدم: - چرا جون میکنی بگی چی شده! بدون اینکه حتی یقه پیراهنش رو از دستم بکشه جواب داد: - حامله بوده، بچه رو سق...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 25
گوشی و کیف پول معین داخل ماشین جامونده بود و نمیتونست ازم خبر بگیره. اصلا گیریم که میتونست، چی بهش میگفتم! خودمم نمیدونستم چه حالی دارم، چطور باید به اون میگفتم؟ سراب من حامله بوده و بچه منو نخواسته... خدا اون بچه رو به من داده بوده تا مرحم بشه روی داغ دلم و سراب ازم گرفت. از زمان و مکان خبر...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 26
وگرنه هنوز هم کابوس هر شبم چهره غم گرفته آیین بود. حتی یک لحظه هم نمیتونستم فراموشش کنم. جسما حالم خوب شده بود ولی روحا ویرانه بودم. زمان و مکان هیچ فرقی به حالم نمیکرد تو عذاب بودم چون میدونستم که آیینم تو عذابه. شال گردنم رو بالا تر کشیدم و پا تند کردم تا زود برسم خونه، هوا اصلا مناسب پیاده ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 27
آیین خیلی صبور و پر تحمل بود، دیگه نپرسید و منهم صرفا بخاطر نپرسیدن اون هیچوقت چیزی از خانوادش نپرسیدم. فقط میدونستم یک برادر و دوتا خواهر داره و اونهم مثل من کوچیک ترین عضو خانوادهست. تا عصر الکی تو خیابونها پرسه زدم و بعدش رفتم کلوب تا برای اجرای شب تمرین کنیم. کلوب خیلی شلوغ بود و بهمون...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 28
خودش وقتی دید میترسم عقب رفت و آروم پرسید: - تو کلوب با هم رو در رو شدیم و شما خون دماغ شدید، از چی ترسیدید؟ گیج و حیرون نگاهش میکردم و واقعا میترسیدم اون کی بود که دقیقا از خالی که روی گونه آیین بود روی گونه اون هم بود؟ جوابی بهش ندادم، چطور باید میگفتم فکر کردم معشوقهای هستی که بهش خیان...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 29
اشکم رو پاک کردم و راه افتادم اونم پشت سرم حرکت کرد، وقتی میخواستم در خروجی خارج شدم، پالتوش رو انداخت روی شونههام. با اون لباس نازک در حال انجماد بودم. به ماشینی که روبهروی بیمارستان بود اشاره کرد و گفت: - بیا بشین ببرمت خونهتون. حوصله لجبازی نداشتم اطاعت کردم و داخل ماشین نشستم. اونم اومد...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 30
بلند شد و آرمن رو برد تو اتاقش و بعد برگشت و کنارم نشست و بغلم کرد. - چرا انقدر گریه میکنی، تو که هنوز باهاش حرف نزدی، اول باهاش صحبت کن شاید اصلا اونطور که تو فکر میکنی نشد! اما من مطمئن بودم آیین از همچین چیزی به سادگی نمیگذره، اون منی که تو بدترین شرایط زندگیش تنهاش گذاشتم رو نمیبخشید و...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 31
هوا انقدر سرد بود که آدم در یک ثانیه یخ میبست ولی من مقاومت میکردم، نمیخواستم برگردم و بعدم هم نمیاومد همونجا یخ بزنم و بمیرم. برای زنده موندن چه دلیلی داشتم؟ مردن بهتر از کشیدن عذاب خیانت بود. گوشیم تو جیبم لرزید. بیرون کشیدم، معین تماس میگرفت، جواب دادم و اون گفت گم شدهم رو پیدا کرد. بر...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 32
با همون لباس سراب رو تو بغلم گرفتم و از دست پلیس فرار کردیم. چون نمیتونستیم توضیح بدیم بدون نسبت تنهایی باهم چیکار میکردیم. تا صبح تو ماشین مونده بودیم و هزار بار به این خاطرمون خندیده بودیم ولی اون شب دیگه برام خنده دار نبود، اون شب باعث میشد بیشتر عذاب بکشم. نمیخواستم قبول کنم عشق بینمون ی...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 33
تاکیدش روی مجبوریتش بیشتر عصبیم کرد و سمتش خیز برداشتم، شونههاش رو بین دستهام گرفتم، از ترس رنگش پرید. - چرا مجبور بودی، ها چرا؟ مات و مبهوت نگاهم میکرد که تکونش دادم. - با توام چرا مجبور بودی؟ به عقب هلم داد و گفت: - چون من همکیشت نیستم، چون بهش میگفتن حرومزاده، چون پدرت رو از دست داده بو...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 34
صداش رو صاف کرد و زود گفت: - اما من به اصرار دوستم رفته بودم تا ببینم چطوری عزاداری میکنن، اون سربند رو هم اون بهم داد! سکوت کردم، یعنی من بخاطر یک سوتفاهم چهار سال از عمرم رو تلف کردم! صرفا بخاطر اینکه فکر میکردم اون مسلمونه جرات نکردم رابطهم رو باهاش جدی تر کنم و اون هم صرفا بخاطر سوتفاهمی...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 35
دوباره سفت چسبید بهم. - من نمیرم، من خوشحال نبودم، منم حالم بد بود فکر کردی گذشتن از ثمره عشقمون برام راحت بوده؟ تو جون منی، من نمیخوام... اجازه ندادم ادامه بده مچش رو آروم گرفتم و همونطور که خواهش میکرد بذارم بمونه تا بیشتر حرف بزنه از خونه بیرونش کردم و در رو بستم. نسبت بهش حس خیلی بدی داشت...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 36
هنوز تو چند صفحه اول بودم که یه مرد قد بلند و بور صندلی روبهروییم رو عقب کشید و روش نشست. متعجب نگاهش میکردم که لبخندی زد و گفت: - آیینم، اجازه میدی همینجا بشینم! حرصم گرفت. - تو که نشستی. لبخندش عمیق تر شد. - میتونم اسمت رو بپرسم؟ حالم انقدری بد بود که حوصله خودم رو هم نداشته باشم چه برسه ی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 37
بیحوصله تر از این حرفها بودم که با کسی برم سر قرار، هلش دادم عقب و در ماشین رو باز کردم. - هیچ علاقهای ندارم باهات جایی بیام. نشستم تو ماشین و برگشتم خونه، فکر میکردم میره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه اما اون فردا و پس فرداش هم اومد و ازم خواست صحبت کنیم ولی نپذیرفتم و اون بیخیال نشد ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 38
حس خوبی نسبت بهش نداشتم، من خودم شکست خورده بودم و نمیتونستم چسب زخم یه شکست خورده دیگه هم بشم. - شکستت باعث نشده از رابطه توبه کنی؟ راستش من دیگه به هیچ مردی اعتماد ندارم و اصلا دلم نمیخواد مجددا وارد رابطه بشم. برق چشمهاش خاموش شد و پرسید: - اگر کنجکاوی کنم و چند تا سوال خصوصی بپرسم جوابم رو...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 39
سکوت کردم، وقتی نمیخواستم پیشنهاد دوستیش رو قبول کنم چه نیازی بود از مذهبم چیزی بهش بگم! و به احتمال نود و نه درصد اون همکیشم نبود و همین هم خودش دلیل محکمی برای نه گفتنم بود. بلند شدم و اون هم سریعا بلند شد. - بهم فرصت بده ثابت کنم عشقم الکی و گذرا نیست. لبخندی زدم و دسته گل رو از روی میز بردا...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
