پارت یازده :

زل زدم بهش، برآشفته بود و درمونده نگاهم می‌کرد.
بغضم رو به زور آب دهنم پایین دادم و گفتم:
- این موجود فقط رویای آیین نیست، آرزوی منم هست، شیدا، آیین درست لحظه‌ایی که داشتم آخرین نفسم رو تو مرداب می‌کشیدم دستم رو گرفت و منو از اون مرداب غم و غصه بیرون کشید، اون منو از مرگ تدریجی بیرون کشید و بهم زندگی دوباره داد، آیین نفس منه...
بی تابانه دوید تو حرفم:
- و تو می‌خوای به دست خودت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!