مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت یازده :
زل زدم بهش، برآشفته بود و درمونده نگاهم میکرد.
بغضم رو به زور آب دهنم پایین دادم و گفتم:
- این موجود فقط رویای آیین نیست، آرزوی منم هست، شیدا، آیین درست لحظهایی که داشتم آخرین نفسم رو تو مرداب میکشیدم دستم رو گرفت و منو از اون مرداب غم و غصه بیرون کشید، اون منو از مرگ تدریجی بیرون کشید و بهم زندگی دوباره داد، آیین نفس منه...
بی تابانه دوید تو حرفم:
- و تو میخوای به دست خودت
لطفا صبر کنید...
