خلاصه رمان مصلوب سراب
رمان مصلوب سراب داستان عاشقانه و درامی درباره سراب و آیین است؛ دو نفری که پس از تجربه شکستهای عاطفی در روابط گذشته، بهطور اتفاقی با یکدیگر آشنا میشوند و آرامآرام به هم دل میبازند. اما هر دو رازی مهم را از یکدیگر پنهان کردهاند؛ آنها مسیحی هستند، اما تصور میکنند طرف مقابل همکیششان نیست. چند سال از آغاز این عشق میگذرد تا حادثهای سراب را بر سر دوراهی سختی قرار میدهد؛ انتخابی میان بد و بدتر. او به دلیل اختلاف عقیده و تفاوت مذهب، تصمیم به جدایی میگیرد؛ تصمیمی که زندگی آیین را درست در زمانی که بیش از همیشه به حمایت سراب نیاز دارد، تحت تأثیر قرار میدهد. آیین که بهتازگی پدرش را از دست داده، تنها و سردرگم با هزاران سؤال بیپاسخ روبهرو میشود و نمیداند دلیل واقعی جدایی چیست. ماهها بعد، خبری شوکهکننده به آیین میرسد؛ خبری که تمام باورهای او را تغییر میدهد و مسیر زندگی هر دو را برای همیشه عوض میکند. اگر به رمان عاشقانه و رمان درام با داستانهای احساسی و پر از راز علاقه دارید، دانلود رمان مصلوب سراب و مطالعه این داستان عاشقانه را از دست ندهید.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مصلوب سراب - پارت 11
زل زدم بهش، برآشفته بود و درمونده نگاهم میکرد. بغضم رو به زور آب دهنم پایین دادم و گفتم: - این موجود فقط رویای آیین نیست، آرزوی منم هست، شیدا، آیین درست لحظهایی که داشتم آخرین نفسم رو تو مرداب میکشیدم دستم رو گرفت و منو از اون مرداب غم و غصه بیرون کشید، اون منو از مرگ تدریجی بیرون کشید و بهم ز...
بروزرسانی در : ۳۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 10
«سراب» تردید رو کنار گذاشتم و وارد مطب شدم. هیچکس جز منشی نبود اونم انگار تازه رسیده بود. سلام کردم و نوبت گرفتم، کنجکاوانه نگاهم میکرد و قطعا سوالش بود که چرا دوباره رفتم ولی هیچ چیزی نپرسید. رفتم نشستم، میدونستم شیدا کی میره مطب، عمدا زود رفته بودم که زود نوبت بگیرم. کم کم سالن انتظار پر شد و...
بروزرسانی در : ۳۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 9
ناامیدانه سکوت کردم و اون ادامه داد: - یه احتمال وجود داره، اونم اینه که پدر آسیزو رفته باشه دیدن اقوامش. ادامهش رو خودم گفتم: - و هیچکس نمیدونه اقوامش کی و کجا هستن... سعی کرد بهم امید بده. - ولی به هر حال برمیگرده، اگر پدد پولوس رو پیدا کنیم شاید اون بتونه کمکمون کنه. بدون این که دست به قه...
بروزرسانی در : ۳۶ دقیقه پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 8
روی تخت دراز کشیدم و جواب دادم: - هیچی، دراز کشیدم، میخوام بخوابم خیلی خستهم گفتم قبلش صدای تو رو بشنوم. مهربانه گفت: - قربونت برم، کاش میشد بیام پیشت و خودم آرومت کنم. تبسمی روی لبم اومد. - همین الان هم که صدات رو میشنوم باعث میشی آروم بشم. دوباره لحنش همون حالت عجیب عصر رو به خودش گرفت. ...
بروزرسانی در : ۳۶ دقیقه پیش
