خلاصه رمان :
رمان مصلوب سراب داستان عاشقانه و درامی درباره سراب و آیین است؛ دو نفری که پس از تجربه شکستهای عاطفی در روابط گذشته، بهطور اتفاقی با یکدیگر آشنا میشوند و آرامآرام به هم دل میبازند. اما هر دو رازی مهم را از یکدیگر پنهان کردهاند؛ آنها مسیحی هستند، اما تصور میکنند طرف مقابل همکیششان نیست. چند سال از آغاز این عشق میگذرد تا حادثهای سراب را بر سر دوراهی سختی قرار میدهد؛ انتخابی میان بد و بدتر. او به دلیل اختلاف عقیده و تفاوت مذهب، تصمیم به جدایی میگیرد؛ تصمیمی که زندگی آیین را درست در زمانی که بیش از همیشه به حمایت سراب نیاز دارد، تحت تأثیر قرار میدهد. آیین که بهتازگی پدرش را از دست داده، تنها و سردرگم با هزاران سؤال بیپاسخ روبهرو میشود و نمیداند دلیل واقعی جدایی چیست. ماهها بعد، خبری شوکهکننده به آیین میرسد؛ خبری که تمام باورهای او را تغییر میدهد و مسیر زندگی هر دو را برای همیشه عوض میکند. اگر به رمان عاشقانه و رمان درام با داستانهای احساسی و پر از راز علاقه دارید، دانلود رمان مصلوب سراب و مطالعه این داستان عاشقانه را از دست ندهید.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مصلوب سراب - پارت 30
بلند شد و آرمن رو برد تو اتاقش و بعد برگشت و کنارم نشست و بغلم کرد. - چرا انقدر گریه میکنی، تو که هنوز باهاش حرف نزدی، اول باهاش صحبت کن شاید اصلا اونطور که تو فکر میکنی نشد! اما من مطمئن بودم آیین از همچین چیزی به سادگی نمیگذره، اون منی که تو بدترین شرایط زندگیش تنهاش گذاشتم رو نمیبخشید و...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 29
اشکم رو پاک کردم و راه افتادم اونم پشت سرم حرکت کرد، وقتی میخواستم در خروجی خارج شدم، پالتوش رو انداخت روی شونههام. با اون لباس نازک در حال انجماد بودم. به ماشینی که روبهروی بیمارستان بود اشاره کرد و گفت: - بیا بشین ببرمت خونهتون. حوصله لجبازی نداشتم اطاعت کردم و داخل ماشین نشستم. اونم اومد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 28
خودش وقتی دید میترسم عقب رفت و آروم پرسید: - تو کلوب با هم رو در رو شدیم و شما خون دماغ شدید، از چی ترسیدید؟ گیج و حیرون نگاهش میکردم و واقعا میترسیدم اون کی بود که دقیقا از خالی که روی گونه آیین بود روی گونه اون هم بود؟ جوابی بهش ندادم، چطور باید میگفتم فکر کردم معشوقهای هستی که بهش خیان...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مصلوب سراب - پارت 27
آیین خیلی صبور و پر تحمل بود، دیگه نپرسید و منهم صرفا بخاطر نپرسیدن اون هیچوقت چیزی از خانوادش نپرسیدم. فقط میدونستم یک برادر و دوتا خواهر داره و اونهم مثل من کوچیک ترین عضو خانوادهست. تا عصر الکی تو خیابونها پرسه زدم و بعدش رفتم کلوب تا برای اجرای شب تمرین کنیم. کلوب خیلی شلوغ بود و بهمون...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش

فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
💜
۳ هفته پیشحمیرا خالدی
در پارت 170زیبا بود عزیزم ❤️👏❤️
۴ هفته پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
🥰🥰😘🤍
۴ هفته پیشفاطمه مینایی
0از زیبایی این رمان هرچی بگم کم گفتم واقعا عالیه خسته نباشی فاطمه جان🥹😍🌈❤️
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
💜🤍🙏
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
😍💕
۴ هفته پیشمعصومه
در پارت 50این پارت عالی بود
۴ هفته پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
😍💕
۴ هفته پیشتمنا
در پارت 100سلام فاطمه جان.مشخصا رمان جذابی رو پیش رو داریم..خسته نباشید.. فقط پارت رایگان نداریم؟🥲🥲🥺🥺و حق عضویت چقدره؟
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم🤍، فعلا در تخفیفه، در آینده پارت های رایگان هم خواهیم داشت💜
۴ هفته پیشصاد سین
0فاطمه ی عزیزم.. چقدر خوشحالم که اینجایی هنرمند جانم. بدرخشی عزیز دل♥️🫂
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
عزیزم🥺😍 مرسی💙
۱ ماه پیشحمیرا خالدی
در پارت 110وای چ پارت خوبی بود🥺🥺❤️
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
🤍💙😍
۱ ماه پیشحمیرا خالدی
در پارت 100خیلی عالی بود فاطمه جان موفق باشی ❤️🌹 رمانت فوق العاده ست.
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
عزیزم، مرسی🥺🥰♥️
۱ ماه پیشسویل
در پارت 62خب چرا به سراب دروغ گفته که مسلمونه🤔
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
خودش نگفته، سراب طی یک اتفاقی دچار سوتفاهم شده که به این اتفاقه در پارت های آینده اشاره شده 🥰
۱ ماه پیشVaji3343
در پارت 100عالی بود نویسنده جان بی صبرانه منتظر ادامه اشم😍😍
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
💚🤍😍
۱ ماه پیش𝐏𝐚𝐧𝐢𝐳 𝐀𝐡𝐦𝐚
0خیلی داستان قشنگی قلمت مانا✨☕
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
🤍😍
۱ ماه پیشزهرا مجموعی
0عالی، فوق العاده، از زیبایی و قلم هر چی بگم کم گفتم 👏👏😍
۱ ماه پیش
فاطمه هاشمی | نویسنده رمان
🥰🙏💙
۱ ماه پیش

حمیرا خالدی
در پارت 190واقعا فوق العاده بود عزیزم 😍👏