مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت هفتم :
در رو باز کرد و نشست سلام داد ولی من بهش اخم کردم.
- هلاک شدی بس نیست؟
من گفتم بری با دوستت ملاقات کنی که یکم حالت خوب شه، نه که بیشتر گریه کنی.
اشک از گوشه چشمش چکید و با صدایی که از شدت گریه از ته چاه در میاومد لب زد:
- باب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
