پارت هفتم :

در رو باز کرد و نشست سلام داد ولی من بهش اخم کردم.

- هلاک شدی بس نیست؟

من گفتم بری با دوستت ملاقات کنی که یکم حالت خوب شه، نه که بیشتر گریه کنی.

اشک از گوشه چشمش چکید و با صدایی که از شدت گریه از ته چاه در می‌اومد لب زد:

- باب ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!