مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت یک :
چادر رو تا روی پیشونیم کشیدم و چند قدم جلو رفتم. امام داشت خم میشد تا کفش هاش رو بپوشه.
زود سلام کردم که سرش رو بالا آورد و با دیدنم صاف ایستاد و سر به زیر پرسید:
- بفرمایید!
برای عالم دینی بودن زیادی جوون به نظر میرسید؛ گمون کرده بودم با آخوندی حداقل هفتاد ساله رو در رو خواهم شد اما اون به زور چهل میشد.
- ازتون چند تا سوال شرعی دارم.
همونطور سر به زیر بدون این که حتی نگاهم کنه باز گفت:
- بفرمائید.
هوا خیلی گرم بود و زیر چادر سیاه داشتم ذوب میشدم.
- میشه بیام داخل مسجد؟
لحظهایی نگاهم کرد و مجددا چشمهاش رو به زمین دوخت، ساکت موند و من گفتم:
- خیلی گرمه اینجا نمیتونم بپرسم لطفا اجازه بدین بیام تو مسجد مسئلهم خیلی مهمه!
از جلوی ورودی مسجد کنار رفت و من وارد شدم.
حال عجیبی داشتم.
با فاصله از دیوار نشستم، شنیده بودم بدون وضو نباید وارد مسجد شد و اگر وارد شدی باید به دیوارش تکیه ندی.
ملای جوون هم اومد و با فاصله دو سه متری از من در جایی نشست که از بیرون دیده بشه.
بیش از حد محجوب بود، خودم شروع کردم.
- حاج آقا من میخوام با یه مرد مسلمون ازدواج کنم
ولی شرع و قانون اجازه نمیده چیکار باید بکنم؟
همچنان مراقب نگاهش بود که مبادا به نامحرم نخوره، پرسید:
- مشکلتون چیه، چرا اجازه ازدواج ندارید؟
- من مسیحی هستم.
بلاخره نگاه حاج آقا از زمین کنده شد و روی من و چادری که سرم بود توقف کرد ولی فقط دو ثانیه بیشتر از قبل بود.
دوباره سرش رو به زیر انداخت و پس از مکثی کوتاه گفت:
- چه چیزهایی از قوانین شرعی اسلام میدونید؟
چادر رو یکم دیگه جلو تر کشیدم، دلم نمیخواست در مکان مذهبی مسلمانان، به اعتقاداتشون بی احترامی کنم.
جواب ملا رو دادم:
- فقط میدونم که اگر بخوام با مرد مسلمان ازدواج کنم باید تغییر دین بدم.
خیره به تسبیحش گفت:
- بله، باید به آئین اسلام در بیاین.
آئین! تمام هم و غم من آیینم بود، مرد محمدیم، که میگفتن سهم منِ عیسایی نمیشه...
و من دلم با رهنمای خودم بود.
- یه راهی جلوم بذارید، چرا بدون تغییر دین نمیشه؟
من نمیخوام این کار رو بکنم، خواهش میکنم کمکم کنید.
آرام و طوری که انگار از حضورم معذب بود جواب داد:
- از اتباع خارجی هستین یا از ارامنهاید؟
سوالی که هزار بار بخاطر مذهبم پاسخ داده بودم رو باری دیگر جواب پاسخ دادم:
- خیر، زاده و زیسته همینجام.
من اصلا شبیه ارمنی ها نبودم، نه گیس طلایی داشتم نه چشم رنگی.
نگاهی از در باز مسجد به بیرون کرد و گفت:
- اگر آقا مسلمان و خانم غیر مسلمان باشه عقد حرام نیست ولی اگر خانم مسلمان و آقا غیر مسلمان باشه حرامه و جایز نیست.
این سوال رو از عالم های زیادی پرسیده بودم و جواب اکثریت با امام اون مسجد یکی بود.
اون ها میگفتن زن مسیحی میتونه با مرد مسلمون ازدواج کنه اما کشیش ما بهم گفته بود نباید با غیر همکیش ازدواج کنم.
مبهوت ولی امیدوار شدم و زود پرسیدم:
- یعنی ما میتونیم ازدواج کنیم؟
- میتونید به طور غیررسمی ازدواج کنید که اصلا توصیه نمیشه چون به رسمیت شناخته نخواهید شد.
با جوابش بادم خوابید و درمونده پرسیدم:
- پس چیکار کنیم؟
جواب قبلی رو تکرار کرد:
- باید تغییر دین بدین.
تماما امیدم رو از دست دادم.
- اگه غسل و تعمیدم بدین میتونم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم؟
به"بله" اکتفا کرد. بلند شدم و چادر رو یکم دیگه جلو تر کشیدم و گفتم:
- اگر غسل کنم و هنوز دلم با عیسی مسیح باشه چطور؟
اونم بلند شد و با لحنی کاملا جدی گفت:
- اگر میخواین تغییر مذهب بدین باید در سلامت عقلانی کامل باشید و قلبا به اسلام ایمان بیارید، در غیر این صورت غسل بی فایدهست.
نمیتونستم، نمیخواستم هم، من به خدا ایمان داشتم پیرو عیسی بودم اما به هیچ محمدی هم بی احترامی نمیکردم.
اما معشوق من اهل مسجد بود و خانه من کلیسا...
زبونم به خداحافظی نچرخید و در سکوت مسجد رو ترک کردم. از حیاط مسجد که گذشتم چادر رو از سرم برداشتم و داخل کیفم جا دادم و زود تاکسی گرفتم خودم رو رسوندم به ساختمان پزشکان.
وارد سالن که شدم دیدم خیلی شلوغه.
از منشی نوبت گرفتم و روی تنها صندلی خالی نشستم.
بیشتر از یک ساعت طول کشید نوبتم برسه و فقط خودم قطره قطره آب شدنم رو حس کردم.
لطفا صبر کنید...
