مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت دوم :
برخاستم و چند تقه به در زدم و بازش کردم.
شیدا سرش پایین بود و داشت برگه آزمایشی رو بررسی میکرد، سلام کردم اما حتی توجهی به آشنا بودن صدام نکرد در واقع حواسش به برگه بود تا بیمارش.
روی صندلی بغل میزش نشستم، سرش رو بالا آورد و با دیدنم تو مطبش متعجب شد.
- سراب!
رو به روش نشسته بودم اما نمیدونستم دقیقا چطوری مشکلم رو بیان کنم.
- اینجا چیکار میکنی، فکر میکردم مشکلت حل شده!
ای کاش مشکلی که ماه ها پیش داشتم حل نمیشد.
نفسی گرفتم و دردم رو به زبون آوردم:
- حاملهم...
ابرو هاش بالا پرید و از روی صندلیش بلند شد اومد رو به روم ایستاد، اخمی روی پیشونیش نشست و با لحنی عصبی ولی کنترل شده لب زد:
- میفهمی چی داری میگی؟
بدون این که نگاهش کنم برگه آزمایشم رو از کیفم در آوردم و گرفتم سمتش. رو هوا قاپید.
انقدر عصبی شده بود که دست هاش میلرزید.
با دیدن جواب مثبت برگه رو کوبید رو صورتم و با تن صدای آروم ولی پر حرص غرید:
- احمقی تو! عقل تو سرت نیست؟
متوجهی چه غلطی کردی؟
بغض به گلوم هجوم آورد و سکوت کردم.
خم شد و بازوم رو گرفت بلندم کرد.
دندون هاش رو به هم سائید و گفت:
- برو تو سالن بشین، همه که رفتن بیا تو ببینم چه جوری همچین خاکی رو سرت ریختی!
اطاعت کردم، حوصله بحث نداشتم از اتاقش خارج شدم ولی دیگه صندلی خالی نبود روش بشینم.
به دیوار تکیه دادم.
بلافاصله تلفن منشی زنگ خورد و منشی در جواب فقط"چشم خانم دکتر" گفت.
بعد از چند دقیقه که منشی به مراجعه کننده جدید نوبت نداد متوجه شدم شیدا بهش گفته کسی رو قبول نکنه.
بعد از تقریبا بیست دقیقه سر پا موندن بلاخره یک صندلی خالی شد و نشستم.
بیشتر از یک ساعت هم منتظر موندم تا مطب خالی از مراجعه کننده بشه.
بعد از خروج آخرین بیمار، شیدا در چارچوب در قرار گرفت و رو به منشی گفت:
- خانم عزیزی شما تشریف ببرید.
و با اشاره دستش دعوتم کرد برم داخل.
منشی خداحافظی کرد و رفت. بی صدا و سربه زیر رفتم داخل و نشستم روی صندلی، رفت سمت صندلی معاینه و گفت:
- بیا اینجا.
لحنش آروم بود و دیگه اخمی هم نداشت، انگار در مدت زمان گذشته آروم شده بود.
سال ها برای مشکلات زنانهم پیش خودش میرفتم و علاوه بر این که خالهم بود دکتر شخصیم هم بود هم دکتر جسمم هم رفیق و دکتر روحم.
روی تخت دراز کشیدم و اجازه دادم معاینهم کنه.
زیاد طول نکشید.
بعد از انجام کارش رفت پشت میزش نشست و منم به سرعت کار هام رو کردم و رفتم رو به روش نشستم. برگه آزمایشم دستش بود و با دقت مطالعهش میکرد.
ابروی چپش بالا رفت و نگاهش رو سمتم روانه کرد.
و به نرمی شروع کرد به اطلاعات گرفتن.
- جنین هنوز چهار هفتهش هم نشده، تاریخ آزمایشت برای امروزه، تو امروز متوجه شدی حاملهایی؟
سخت بود از درد بزرگم حرف بزنم، ولی شیدا تنها کسی بود که میشد باهاش از دردِ دل گفت.
- چند روز پیش تست دادم مثبت شد جرات نداشتم آزمایش بدم، صبح رفتم و جواب با تست خانگی یکی بود.
برگه رو گذاشت روی میز و دست هاش رو قفل هم کرد، خیلی آروم بود و هر حرکتش منو دعوت به گفت و گو میکرد. من هم چارهایی جز بیانش نداشتم و خواسته و ناخواسته باید تصمیمم رو باهاش در میان میگذاشتم.
- سراب نگاهم کن.
چشم دوختم بهش و اون متوجه آشفتگیم شد.
- اتفاقی افتاده!
این بچه پدری داره که پشتش در بیاد و از تو هم مراقبت کنه؟
اسم پدر بچهم که اومد ضرب قلبم هم تند شد.
پدرش کوه بود؛ همونقدر استوار و محکم.
پدر بچهم برای مادرش در عشق اقیانوسی بیهمتا بود... و من رو به روی شیدا نشسته بودم تا اقدامات لازم برای خیانت به این مرد رو شروع کنم و انجامش بدم. به مردی که بخاطرش قصد داشتم با کلیسام خداحافظی کنم و باهاش قدم در مسجد بذارم، خنجر بزنم.
دونسته و با آگاهی کامل قلب اون مرد نازنین رو بشکنم و هر تیکه رو یه جا رها کنم.
و خودم... خنجری که میخواستم به خودم بزنم از پشت سر و نافل نبود، خنجری تیز بود که به دست خودم تو قلب خودم فرو میرفت.
نمیکشت اما آلوده به سم بود و تا قیامت اجازه مداوا بهم نمیداد...
اما اجبار ها پر و بالم رو شکسته بودند و هیچ راهی جز خودزنی نداشتم.
انتخاب من میل قلبیم نبود و هزاران سال دیگر هم ممکن نبود قلب من به چنین چیزی فرمان بده.
با بشکنی که جلوی صورتم صدا کرد به خودم اومدم و دیدم شیدا با نگرانی جلوم ایستاده.
- حالت خوبه، سراب نکنه بهت تجاوز شده؟
حق داشت این فکر رو هم در سرش جا بده چون از معشوقه ممنوعه من فقط خودم خبر داشتم.
قلبم لرزید و زبون باز کردم.
- چنین اتفاقی برام نیافتاده، پدر این بچه همون مرد رویاهامه که خیال میکردم خلق نشده ولی اون واقعیه و پدر بچه منه.
شیدا گیج شد، کنارم نشست و خیره شد تو صورتم.
پیش از این که سوال پیچم کنه خودم تعریف کردم:
- چهار سال پیش با یه مرد آشنا شدم، مرد که میگم منظورم یه پسر بد یا عیاش نیست ها، منظورم مرده
یه مرد واقعی...
در سکوت گوش میسپرد به حرف هام تا درک کنه چه بلایی سرم اومده.
لبخند تلخی روی لبم نشست و ادامه دادم:
- هر قدمی که سمتم برداشت من عقب رفتم، ترسیدم از تکرار گذشته نحسم، یک سال...
زل زدم تو چشم هاش و گفتم:
- شیدا، یک سال تمام بهم گفت میخوامت و من گفتم نمیتونم اما مقابل عشق بیمنت و پاکش کم آوردم تسلیم شدم، دست تو دستش گذاشتم چون منم خواستمش.
لطفا صبر کنید...
