مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سیزده :
تلخ ترین حقیقت من همین بود، آیین فقط چند روز بود که پدرش رو از دست داده بود و من بچهش رو هم ازش گرفتم، وقتی خودم رو جاش گذاشتم فهمیدم من باشم نمیبخشم، اونم با اینکه خیلی رئوف و عاشق بود، منو نمیبخشید. کنارم بود، دستم تو دستش بود، خم میشد پیشونیم رو میبوسید و گونهم رو نوازش میکرد ولی من داشتم یخ میزدم، میدیدم که آرومآروم داره از دستم میره. پس از چند دقیقه چند تقه به در خور
لطفا صبر کنید...
