مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت هفده :
تنش رو نوازش میکردم و سرش رو روی شونهم قرار میدادم، چشمهام رو میبستم و عطرش رو تا اعماق وجودم میکشیدم. دوباره اشکم چکید.
- من که چیزی کم نذاشتم، من که خطایی نکردم، چرا رفتی!
من دارم میمیرم سراب، چرا تو این حال رهام کردی!
از دست دادن سراب چند روز بعد از مرگ پدرم وحشتناک ترین اتفاقی بود که میتونست بیافته.
اون مرحم بود روی زخم عمیقم اما خودش رو دریغ کرد. از شدت مستی م

لطفا صبر کنید...

حمیرا خالدی
0زیبا بود عزیزم ❤️👏❤️