مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پنجاه :
و به سمت سالن نشیمن رفتم. عین این چند ماه پاهایم برای رفتن تا اتاق خواب پیش نمیرفت. روی کاناپه دراز کشیدم و دستهایم را زیر سرم گذاشتم. خیره به گلدان وسط میز فکرم هزار جا میرفت. چرا مامان رویا از خانوادهاش صحبتی نکرده بود؟ یعنی تا این اندازه از آنها بیزار بود. بابا چرا با همهی مهربانیاش حاضر شده بود مادری را از فرزندش دور کند! یک جای کار لنگ میزد.
چند دقیقهای که گذشت ح
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0یعنی واضح نبود وقتی گفت همه چی رو بخاطر دارم حتی بیشتر از اون ،عرشیا توقع این حرف رو نداشت ،ممنونم نویسنده جان