مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پنجاه و هشتم :
-شما بفرمایید داخل من مادربزرگ رو میارم.
کنار تخت ماندم. پاهایم پیش نرفت. قفسه سینهام سنگین بود. میترسیدم هوا برای بلعیدن کم بیاورم.
-اگه میشه همینجا. هوا هم خوبه.
همان لحظه خانمبزرگ و بعداز آن سمآء از در خارج شد. گوشهی چادرش مچاله شده زیر بغلش بود، بشاش به استقبال ما آمد.
-خوش اومدی دخترم.
دستم را روی قفسهی سینهام گذاشتم، پر از حسهای ناشناخته شده بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلی
0به مراحل جنایی رسیده ایم🧐😎 خوب اگه نمیخواستش بعداچرادوباره آمده پی همتا؟؟🤔