پارت پنجاه و هشتم :


-شما بفرمایید داخل من مادربزرگ رو میارم.
کنار تخت ماندم. پاهایم پیش نرفت. قفسه سینه‌ام سنگین بود. می‌ترسیدم هوا برای بلعیدن کم بیاورم.
-اگه میشه همین‌جا. هوا هم خوبه.
همان لحظه خانم‌بزرگ و بعداز آن سمآء از در خارج شد. گوشه‌ی چادرش مچاله شده زیر بغلش بود، بشاش به استقبال ما آمد.
-خوش اومدی دخترم.
دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم، پر از حس‌های ناشناخته شده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    به مراحل جنایی رسیده ایم🧐😎 خوب اگه نمیخواستش بعداچرادوباره آمده پی همتا؟؟🤔

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    بابای همتا عرشیا رو میشناخت که راضی به ازدواجشون نبود ،وای چه رسوایی شد عرشیا ،اینجاست که میگن ماه هیچوقت پشت ابر پنهان نمی مونه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    وای وای چه حقیقت تلخی☹

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    3

    💐💐فک کنم ازهمون اولش نمی خواسته وبرامصلحت باهاش بوده

    ۲ سال پیش
کپی شد!