مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پنجاه و نهم :
-مامان رویا هم میدونست؟
-بعداز اصرارهای من برای بودن توی شرکت خیلی چیزها رو فهمید. ولی عمرش کفاف نداد.
خانمبزرگ بعداز او ادامهی حرفش را گرفت و گفت:
-رویا هیچوقت از ما حرفی نزد؟ نگفت خونوادهاش ماییم؟
ذهنم به دنبال پاسخی میگشت که او را پریشان خاطر نکند. مامان بدری هم با چهرهای خالی از خوشی مانده بود. چیزی خارج از آنچه که میدانستم نگفتم.
-کاش میگفت. ای
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سحر حاجیوند | نویسنده رمان
عزیزم... تنتون سلامت❤
۲ سال پیشاسرا
0سمامگه پرستارنیست چطوررفته توشرکت کارکرده🤔🙏💋
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
سمآء وکیله. و با اصرار خودش رفت و وکیل شرکت شد. قبلتر اشاره کردم.
۲ سال پیشآیرین
0عالی ولی کوتاه🙁
۲ سال پیشفاطمه
3آفرین دختر همینه البته یکم عرشیا تنبیه هم بشه بهتر میشه دلمون خنک میشه😜
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
0نمیدونم چرامن این پارتو۲بارخوندمش تابفهمم ..حتی پارت قبلیم نگاه کردم دوباره🤔..سحرجون خوانندت به فنا رفت😅😂😂😂