مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پنجاه و سوم :
-ای نامرد. تنها تنها؟
بازی سرانگشتانش را روی پوست صورتم حس میکردم. اشکی روی صورتم دیگر نمیغلتید.
-من غلط بکنم اگه تنها رفته باشم.
کمی منحنی لبهایم روبه بالا رفت و لبخند بیجانی سهمش شد. خیلی وقت بود که از نبودنم در کنار خانوادهی اصل و سمآء میگذشت. به روال قبل برنگشته بودم. یعنی سعیام را میکرم اما بینتیجه بود.
نبود مردی که تنها به قدر سلام و خداحافظیای او
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0بعضی اشتباهات توی زندگی نه قابل بخششه نه گذشت ،همانند اشتباهی که عرشیا مرتکب شد ،با دست خودش اعتماد بین شون رو از بین برد ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
درسته. ممنون از شما🌺
۲ سال پیشAa
0ممنون عالی بود🙏👏
۲ سال پیشفاطمه
2خوب بود ولی پارت خیلی کوتاهی بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیرین
0بسیارزیباولی کوتاه بود😟