پارت چهل و یک :


دست به چشم‌هایم کشیدم و او مصرانه در حالتی که داشت مانده بود.
-من حرف‌هایی که به دکتر زدی رو باور کردم، چون شکی به حسی که نسبت بهت دارم ندارم. میشه توام بجنگی؟ میشه فرار نکنی؟
صدایش لبریز از احساسات بود. و حالا بلند قامت مقابلم ایستاده بود. مقاله را به بینی رساند و عمیق بو کشید.
-بوی دست‌های تو رو میده.
از درون لرزیدم. تا به حال او را تا این اندازه سهم خودم نداشتم. بی‌ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    دَدَم واااای خراب شد که🫢آخرش مار میکشی نویسنده جان🫠

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    یعنی الان راه برای دکتر رستمی باز شد ؟وای خدا دارم دیوونه میشم از بس هزار تا فکر کردم ،یه راهنمایی بکن نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    بییینزیییییییره

    ۲ سال پیش
  • هلو

    1

    وای خدا از اولم معلوم بود اینا هدی رو میشناسن نویسنده جان ترو خدا این دوتارو ازهم جدا نکن ما تحمل نداریم🥺

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چه اتفاقی افتاده ؟ که هدی میگه روشو از من می گرفت مثل گناه نابخشودنی ،یهنی هدی به سهراب محرمه ؟ تازه داشتم از احساسات این دو نفر بهم ذوق میکردم هر قسمت هیجانی تر از قسمت قبل ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    جانمی جان 🤗

    ۲ سال پیش
کپی شد!