پارت پنجاه و پنجم :


وقاحت را داشت به آخرش می‌رساند. در ناباوری تمام سر به سمتش چرخاندم. صورتم خیس اشک بود.
-خیلی عوض شدی. اصلا دیگه نمی‌شناسمت.
دست بردم تا در را باز کنم و از ماشین و فضای خفغان آوری که برایم ساخته بود فرار کنم که باز نشد. چند باری سعی کردم. و او بی‌توجه به تقلای من استارت زد و ماشین را روشن کرد.
-چرا در رو قفل کردی. باز کن می‌خوام پیاده شم.
برگه دستمال کاغذی را به سمتم گرفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    2

    من تاکی حرص بخورم😭

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    😊

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    واقعا میخواد با این کارهاش همتا رو دیوونه جلوه بده و در عین حال خودشو بیگناه ،چقدر منم ازش متنفرم ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون که هستین🌺

    ۲ سال پیش
  • ؟؟

    0

    بلاخره عرشیا دروغ میگه یا واقعا ی چیزی این وسط هست

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    به زودی متوجه می‌شیم🌺

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    دروغ کجاست راست کجاست پشت نقاب ها🙏❤

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    چقدر من از دست دروغای عرشیا خیانتکار حرص میخورم😡

    ۲ سال پیش
کپی شد!