مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پنجاه و پنجم :
وقاحت را داشت به آخرش میرساند. در ناباوری تمام سر به سمتش چرخاندم. صورتم خیس اشک بود.
-خیلی عوض شدی. اصلا دیگه نمیشناسمت.
دست بردم تا در را باز کنم و از ماشین و فضای خفغان آوری که برایم ساخته بود فرار کنم که باز نشد. چند باری سعی کردم. و او بیتوجه به تقلای من استارت زد و ماشین را روشن کرد.
-چرا در رو قفل کردی. باز کن میخوام پیاده شم.
برگه دستمال کاغذی را به سمتم گرفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سحر حاجیوند | نویسنده رمان
😊
۲ سال پیشمریم گلی
2واقعا میخواد با این کارهاش همتا رو دیوونه جلوه بده و در عین حال خودشو بیگناه ،چقدر منم ازش متنفرم ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنون که هستین🌺
۲ سال پیش؟؟
0بلاخره عرشیا دروغ میگه یا واقعا ی چیزی این وسط هست
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
به زودی متوجه میشیم🌺
۲ سال پیشاسرا
0دروغ کجاست راست کجاست پشت نقاب ها🙏❤
۲ سال پیشفاطمه
2چقدر من از دست دروغای عرشیا خیانتکار حرص میخورم😡
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیرین
2من تاکی حرص بخورم😭