لیست کلیه پارتهای رمان من و یک دنیا دروغ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 41
صبح قبل از رفتن به محل کارم به درخواست صدرا به دیدنش رفتم. برایم صبحانه حلیم شیر خریده بود و هرچقدر گفتم: - بخدا قبل از بیرون اومدن مامان جیره سه روزم رو یکجا به خوردم داد باز اصرار داشت که چندتا لقمه بخورم - مگه حلیم شیر فقط مال جمعهها نیست - من یجا رو میشناسم که بیشتر روزها میپزه به زور...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 42
دلم برای روزهایی که تا دقیقه نود میخوابیدم و بعد بدون خوردن صبحانه و هولهولکی آماده رفتن میشدم تنگ شده بود، ولی حالا مجبور بودم یکساعت زودتر بیدار شوم تا در آرامش تمام کارهایی که از دید مادرم ضروری بود را انجام دهم. بالاخره به مرحله پوشیدن کفش رسیدم و از خانه بیرون زدم. نفس عمیقی کشیدم و با ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 43
بعد از رفتن آوا زانوهام را بغل کردم و توی تاریکی اتاقم به نقطه نامعلومی خیره بودم، دلم برای خودم میسوخت که نزدیکترین افراد خانوادم اصلاً حرفم را نمیفهمیدند. توی مجلاب سختی گیر کرده بودم. روشن و خاموش شدن مدام صفحه تلفنم نشان از زنگ خوردنش میداد. صدرا بود. با آنکه شدیداً نیازمند صدایش را بودم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 44
جنین توی شکمم هم کلافه بود این را من خوب می فهمیدم. دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم: - دختر خوشگلم تو غصه نخوریا...بابایی نمی ذاری هیشکی به من و تو آسیب برسونه. آوا باید به اصفهان برمیگشت آن هم درست زمانی که بیشتر از هر موقع دیگری بهش نیاز داشتم. مادرم و زن عمو نگذاشتند آوا را تا فرودگاه برسانم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 45
وسط این دغدغه های الکی پیامک های صدرا بود که حالم را خوب میکرد. پیامکهای دلتنگی، نگرانی، احوال پرسی، حرفهای پدر دختری، ذوق کردن از دیدن یک لباس بچگانه یا یک عروسک نازنازی و خلاصه هرچیزی که یادم بندازد توی این روزهای سخت یک نفر هست که دلم به بودنش قرص باشد. آنروز به پیشنهاد صدرا ماشین نبردم ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 46
روز بعد باز صبح صدرا پیام داد که میآید دنبالم که بخاطر اتفاق دیروز با پیشنهادش مخالفت کرد و با تاکسی به محل کارم رفتم. روز کسل کنندهای بود ولی خوشبختانه از پیمان تماسی نداشتم تا اوضاع از این بدتر کند. خوراکیهایی که دیروز صدرا برایم خریده بود را از ترس عمو فراموش کرده بودم با خودم به خانه ببر...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 47
عمو صبح ماشینم را برده بود تا ترمزش را درست کند و حالا صدرا از این که چرا به خود صدرا نگفتم ببرد تعمیرگاه ناراحت بود. - مگه من مردم که کس دیگهای کارات رو انجام بده - قربونت بشم نمیشد به عموم بگم نبرده تو ببری که... مرد من یکم دیگه حوصله کن همه چیز درست میشه. نمیدانم چرا مردها گاهی آنقدر بچه...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 48
صبح با ماشین صدرا عازم شرکت شدم و قرار شد ظهر صدرا ماشین خودم را برایم بیاورد. روز کاری سختی بود، با کلی ارباب رجوع که یک سوال را صدبار از آدم میپرسیدند. وقتی بعد از اتمام تایم کاری صدرا ماشینم را برایم آورد، روی صندلی عقب یک دسته گل بزرگ با هفت عدد گل رز قرمز رنگ و یک سگ عروسکی سایز متوسط خود...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 49
یاد اولین باری افتادم که به این خانه آمده بودم، صدرا خیلی اصرار به آمدنم داشت. سعی کرده بودم لباس سر و سنگینی بپوشم. سر راه یک سبر گل هم خریده بودم. وقتی برای اولین بار مادرش را دیدم از خجالت داشتم آب میشدم. برایم کمی عجییب بود که مادری دوست دختر پسرش را برای شام دعوت کند و عجیب تر آنکه با روی ب...
بروزرسانی در : ۹۹۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 50
صبح برای آخرین بار عمو برای صبحانه حلیم عدس خرید و بعد از خوردن صبحانه ای مفصل هر کسی به سراغ کارش رفت. از آنجایی که قرار بود خانواده عمو تا یکی دوساعت دیگر تهران را ترک کنند. قبل از سرکار رفتن با همگیشان خداحافظی مفصلی کردم و همینطور با محمد را هم برای بار آخر محکم در آغوش گرفتم. خودم خوب میدا...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 51
توی فکر و خیال غرق بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد، آوا بود. با صدای گرفته گفتم: - جونم - خوبی نغمه؟ - خوبم - نغمه تو واقعاً جدا شدی؟ - جلوی مامان داری حرف میزنی؟ - نه توی اتاقم، مامان هم پای تلویزیون خوابش برده...چرا به هیچ کس نگفتی؟ برایم مهم نبود وسط خیابان دارم قدم میزنم به چشمانم اجا...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 52
جایی درون مغزم سوراخ شده بود که چنین سوز بدی توی کل تنم میپیچید. به خودم که آمدم ساعت پنج عصر شده بود. تمام خانه به جز آشپزخانه تاریک بود و من هنوز کنار پله ها زانوهایم را محکم بغل گرفته بودم و از درون درد میکشیدم. به سختی از جایم بلند شدم و به سراغ تلفنم رفتم. چهل تماس ناموفق از آوا، صدرا، ...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 53
با چشم هایی که هنوز گیچ خواب بودند به چهارچوب در تکیه دادم و منتظر رسیدن آمدنش به طبقه چهارم شدم. با همان قیافه خواب آلود و موی پریشان خودم را توی آغوشش انداختم. بوی مردی را میداد که چند ساعتی بی وقفه رانندگی کرده بود تا با حضورش حال دلت را خوب کند. همراه صدرا وارد خانه شدیم. برایش چایی و شک...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 54
قلب در حال ایستادن بود. صدرا آرام گفت: - نترس، مهم مامانته که همه چیز رو میدونه عمو از ماشینش پیاده شد و به سمت من آمد. با ترس از ماشین پیاده شدم. دستم را روی کاپوت ماشین گذاشته بودم تا نقش زمین نشوم. از ترس هر لحظه ممکن باید حالم بهم بخورد. مثل بید معجون در حال لرزیدن بودم. با پیاده شدن مح...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 55
چند دقیقه ای میشد که به هوش آمده بودم ولی میترسیدم چشمانم را باز کنم. آخرین چیزی که به یاد میآوردم خونی بود که از سر صدرا جاری شده بود. صدای زن عمو و پونه را میشنیدم و با بوی الکلی که اطرافم را پر کرده بود میتوانستم حدس بزنم که داخل بیمارستان هستم. نگران حال صدرا بودم و همچنین ترس از روبرو ...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 56
با حرکت دست یک نفر روی دستم از خواب بیدار شدم. چشمام را که باز کردم مادرم را بالای سرم دیدم. به محض دیدنم چهره مهربان و نگرانش جایش را به یک چهره خشن و عصبانی داد. بغضم ترکید و بین گریههایم ناخواسته گفتم: - ببخشید مامان همان یک جمله کافی بود تا عصبانیت مادرم فوران کند و بگوید: - چی رو ببخشم ...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 57
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، به اصرار مادرم همگی به خانه من آمدند تا این موضوع همانجا تمام بشود. به محض رسیدن به خانه به حمام رفتم. مادرم کمی غر زد ولی اهمیتی ندادم چون واقعاً به حمام نیاز داشتم. آب گرم باز حالم را جا آورد. نفسهای عمیق زیر خنکی آب و اشکهایی که همراه آب به هدر میرفتند کمی آر...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 58
*** از استرس تمام ناخنهایم را جویده بودم، صدرا نگاهی بهم انداخت و گفت: - استرس داری؟ - آره خیلی - مثل بار اولی که رفتیم دیدن مامانم - وای اونروز که خیلی استرس داشتم...همش فکر میکردم اگه من رو نخواد چی؟ که البته حقم داشت نخواد...من یه زنی بودم که طلاق گرفته بود و تو یه پسر با آینده درخشان ...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 59
آنروز مادر جون هزار بار قربان صدقه خودم و بچه داخل شکمم رفتند و من هربار خجالت زده میشدم، نمیدانم چرا آنقدر از مادرجون خجالت میکشیدم. موقع برگشت به خانه مادرجون یک جفت گوشواره طلا به گوشم انداخت و گفت: - میدونم قدیمه و مطابق سلیقت نیست ولی دوست نداشتم بی مژدگونی از خونم بری... فردا میاین دنبال...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 60
صدرا ماشین را روبروی خانه مادرم نگه داشت. با استرس پوست لبم را کندم و گفتم: - کاش مامانم بداخلاق نباشه - نه گلم مطمئنم ببینتت دلش نرم میشه باهات - تو کجا میری؟ - میرم هتل - زشت نی؟...دوست داشتم بیای تو ولی... - نه عزیزم فعلاً تو برو با مادرت حرف بزن منم به وقتش میام... میخوای ماشین دست تو ب...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
