من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و نهم :
آنروز مادر جون هزار بار قربان صدقه خودم و بچه داخل شکمم رفتند و من هربار خجالت زده میشدم، نمیدانم چرا آنقدر از مادرجون خجالت میکشیدم.
موقع برگشت به خانه مادرجون یک جفت گوشواره طلا به گوشم انداخت و گفت:
- میدونم قدیمه و مطابق سلیقت نیست ولی دوست نداشتم بی مژدگونی از خونم بری... فردا میاین دنبالم بریم یه هدیه در خور خودت و نوهات واست بخرم
- ولی من این گوشواره رو با هیچ کادویی عÙ

لطفا صبر کنید...

سیتا
0خانواده اش حق دارن شوکه بشن بخاطر این که طلاق تو خانواده شون نبوده یه مدت بگذاره با نغمه خوب میشن یکم هم از *** ناراحت هستن