پارت پنجاه و نهم :

آنروز مادر جون هزار بار قربان صدقه خودم و بچه داخل شکمم رفتند و من هربار خجالت زده میشدم، نمیدانم چرا آنقدر از مادرجون خجالت میکشیدم.
موقع برگشت به خانه مادرجون یک جفت گوشواره طلا به گوشم انداخت و گفت:
- می‌دونم قدیمه و مطابق سلیقت نیست ولی دوست نداشتم بی مژدگونی از خونم بری... فردا میاین دنبالم بریم یه هدیه در خور خودت و نوه‌ات واست بخرم
- ولی من این گوشواره رو با هیچ کادویی عÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    خانواده اش حق دارن شوکه بشن بخاطر این که طلاق تو خانواده شون نبوده یه مدت بگذاره با نغمه خوب میشن یکم هم از *** ناراحت هستن

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    ای بابابازاسترس آروزخانم من مردم ازاسترس چه برسه به نغمه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️