من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و پنجم :
چند دقیقه ای میشد که به هوش آمده بودم ولی میترسیدم چشمانم را باز کنم. آخرین چیزی که به یاد میآوردم خونی بود که از سر صدرا جاری شده بود.
صدای زن عمو و پونه را میشنیدم و با بوی الکلی که اطرافم را پر کرده بود میتوانستم حدس بزنم که داخل بیمارستان هستم.
نگران حال صدرا بودم و همچنین ترس از روبرو شدن با زن عمو را داشتم.
خوب میدانستم که حسابی دسته گل به آب دادهام.
صدای زن عم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1مازنا هرکی می کشیم از دلمون اگر نغمه همان موقع که پیمان بهش خیانت کرد به خانوادش گفته بود حالا یه طرفه قضاوت نمیشد
۳ سال پیشآمینا
7خداروشکر به خیر گذشت بقیش دیگه مهم نیست دلخوری و قهر وکتک تموم میشه
۳ سال پیشاسرا
3خوبه همه خانواده زنده هستن ای یکی بیایدپیمان بیاره محمدازاینکه پونه ازدست بده بیشترعصبانیس
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
1بخیر گذشت کسی نمرد